تبليغاتX
اختر آسمان ادب پارسی
دوستان به که ز وی یاد کنند دل بی دوست دلی غمگین است

      فعل مجهول 

بچه ها، صبحتان به خیر، سلام!

درس امروز " فعل مجهول " است.

"فعل مجهول"چیست؟می دانید؟

نسبت فعل ما به مفعول است...

 بقیه ی شعر در ادامه ی مطلب...



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387 توسط نسرین
این شعره شهریارو همتون شنیدید که میگه :

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن     که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

حالا یه شاعر با ذوق اومده این شعرو اینجور تغییر داده:

نرو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن          که علی زند شبانه در خانه ی گدا را       

نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387 توسط نسرین

وطن يعنی چه، يعنی دشت صحرا؟
وطن يعنی چه، يعنی رود دريـــــــا؟

وطن يعنی چه، يعنی باغ، بیشـــــه؟
وطن يعنی چه، يعنی كشت، ريشــه؟

وطن يعنی چه، يعنی شهر، خانه؟
وطن يعنی چه، يعنی آب، دانــــه؟

وطن يعنی چه، يعنی كار، پيشـــــه؟
وطن يعنی چه، يعنی سنگ، تيشه؟

××

بقیه ی شعر در ادامه ی مطلب...



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم آبان 1387 توسط نسرین
                         فریدون مشیری        خاموش

                                   در ساغر ما گل شرابی نشکفت 
                            در این شب تیره ماهتابی نشکفت 
                            گفتم به ستاره خانه صبح کجاست ؟
                            افسوس که بر لبش جوابی نشکفت


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 توسط نسرین

فريدون مشيري

 به دريا شكوه بردم از شب دشت،    

وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،    

به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛   

     سري مي زد به سنگ و باز مي گشت .!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 توسط نسرین

رهی معیری   غرق تمنای تو ام         

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم؟
گر شکوه ای دارم ز دل
،
با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل
،
در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای
،
تا برگزینم پیشه ای
 آخر به یک پیمانه می
،
اندیشه را باطل کنم
 آنرو ستانم جام را
،
آن مایه ي آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم ،چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام ،موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی
،
از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 توسط نسرین

گفتم که خدا مرا مرادی بفرست                               طوفان زده ام راه نجاتی بفرست

فرمود که با زمزمه ی یا مهدی                                 نذر گل نرگس صلواتی بفرست

 

   کاش روياهايمان روزی حقيقت می شدند                     تنگنای سينه ها٬ دشت محبت می شدند

خوبی و مهرو صفا٬ قانون انسان بودن است           کاش قانونهايمان٬ يکدم رعايت می شدند

اشکهای همدلی از روی مکر است وفريب           کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند 

گاهی از غم ميشود ويران دلم٬ ای کاشکی             بين دلها٬غصه ها مردانه قسمت می شدند 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 توسط نسرین
۱.گرچه در شطرنج سخت زندگانی باختم
لاجرم با هر غم و درد و عذابی ساختم
زیر شلاق حوادث آنقدر خونین شدم
تا به آنجائی كه دل در موج خون انداختم
این منم تنهاترین در لحظه های واپسین
یك گل خوشرنگ سبز آرزو نشناختم
آشیان آرزویم سوخت و ویرانه شد
عشق در آوار باورهای من افسانه شد
شعله ای بر پا نبود جز شعله های گرم عشق
عشق هم خاكستر سرد مرا بیگانه شد
پوپك آواره ای گشتم كه باد مهرگان
لانه اش بر باد داد و تا ابد بی لانه شد

۲.كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت.

۳.فراموش كن آنچه را كه نمي تواني به دست بياوري و بدست آور آنچه را كه نميتواني فراموش كني

 ۴.آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم/ از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم/ تقصير كسي نيست كه اين گونه غريبيم/ شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

۵.مهرباني را در نگاه منتظر كودكي ديدم كه آبنباتش را به دريا انداخت تا آب شيرين شود

۶.شمع داني که دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش  داد و گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي

۷.گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟!   گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.   خنده كرد و دل ز دستانم ربود   تا به خود باز آمدم او رفته بود    دل ز دستش روي خاك افتاده بود    جاي پايش روي دل جا مانده بود


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 توسط نسرین
بچه بودم فکر مي کردم خدا هم شکل ماست .......  مثل من، تو، ما، همه، اونيز موجودي دوپاست
در خيال کوچک خود فکر مي کردم خدا  ..............  پيرمردي مهربان است وبه دستش يک عصاست
مثل آقاجان به چشمش عينکي دارد بزرگ ...............  با کلاه وساعتي کهنه که زنجيرش طلاست
يک کت وشلوار مي پوشد به رنگ قهوه اي .......... حال وروز جيب هايش هم هميشه روبه راست
فکر مي کردم که پيپش را مرتب مي کشد ....................  سرفه هاي او دليل رعد وبرق ابرهاست
گاهگاهي نسخه مي پيچد طبابت مي کند ...............  مادرم مي گفت او هر دردمندي را دواست
فکر مي کردم که شبها روي يک تخت بزرگ ...............  مثل آدمها ومن در خوابهاي خوش رهاست
چندسالي که گذشت از عمر من، فهميده ام ...................  اوحسابش از تمام عالم وآدم جداست
مهربانتر از پدر، مادر،شما،آقابزرگ ......................  اوشبيه هيچ فردي نيست، نه! چون او خداست


نوشته شده در تاريخ جمعه دهم اسفند 1386 توسط نسرین
با سلام

چند جمله ی ادبی رو برای استفاده ی دوستان می نویسم!امیدوارم مورد استفاده ی شما قرار بگیرد!

۱ـ دو چیز برای آدمی مصیبت است : ۱-داشتن آرزو که همه عمر به دنبال آن می دوی۲-نداشتن آرزو که دیگر امیدی برای ادامه ی زندگی نداری!

۲ـ ما دور مداری از خطر می گردیم          تا صبح به دنبال سحر می گردیم

 سوگند به لاله ها که همچون خورشید          زرد آمده ایم و سرخ بر می گردیم

۳ـ ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست          یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست

۴ـ بیاییم به چشمانمان خوب بیاموزیم که هر کس ارزش دیدن ندارد!

۵ـ وجدانت را آنگه که راحت ببینی آرامش به دستت خواهد آمد(پل روبنس)

۶- بخشش زیباست و زیباتر  فراموش کردن آن می باشد.(رابرت براونینگ)

۷- میراثی گرانبهاتر از راستی و درستی نیست .(شکسپیر)

۸-عشق اگر آبی بود لحظه های عمر اگر باقی بود من تمام لحظه ها را رنگ آبی می زنم!

۹ـ زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان می‌گذرد... آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد

۱۰-همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی         که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

     تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد           همگان روند و آیند و تو هم چنان که هستی


نوشته شده در تاريخ جمعه دهم اسفند 1386 توسط نسرین
درباره وبلاگ
با سلام خدمت شما دوستداران ادبیات پارسی، من(پویا) به کمک سایر دوستانم از دبیرستان شهيد هاشمي نژاد مشهد سعی می کنیم محیط پر بار و جالبی رو برای شما به ارمغان بیاوریم.منتظر کمک های شما هستیم وشما هم منتظر مطالب ما باشید.(به آرشیو ما هم سر بزنید ضرر نمی کنید)
دم دستی
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه


Blog Skin