فعل مجهول
بچه ها، صبحتان به خیر، سلام!
درس امروز " فعل مجهول " است.
"فعل مجهول"چیست؟می دانید؟
نسبت فعل ما به مفعول است...
بقیه ی شعر در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب...
|
این شعره شهریارو همتون شنیدید که میگه : برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را حالا یه شاعر با ذوق اومده این شعرو اینجور تغییر داده: نرو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن که علی زند شبانه در خانه ی گدا را |
وطن يعنی چه، يعنی دشت صحرا؟
وطن يعنی چه، يعنی رود دريـــــــا؟
وطن يعنی چه، يعنی باغ، بیشـــــه؟
وطن يعنی چه، يعنی كشت، ريشــه؟
وطن يعنی چه، يعنی شهر، خانه؟
وطن يعنی چه، يعنی آب، دانــــه؟
وطن يعنی چه، يعنی كار، پيشـــــه؟
وطن يعنی چه، يعنی سنگ، تيشه؟
××
بقیه ی شعر در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب...
در ساغر ما گل شرابی نشکفت
در این شب تیره ماهتابی نشکفت
گفتم به ستاره خانه صبح کجاست ؟
افسوس که بر لبش جوابی نشکفت
فريدون مشيري
به دريا شكوه بردم از شب دشت،
وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،
به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛
سري مي زد به سنگ و باز مي گشت .!
رهی معیری غرق تمنای تو ام
در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم؟
گر شکوه ای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل، در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای، تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می، اندیشه را باطل کنم
آنرو ستانم جام را، آن مایه ي آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم ،چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام ،موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی، از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم
گفتم که خدا مرا مرادی بفرست طوفان زده ام راه نجاتی بفرست
فرمود که با زمزمه ی یا مهدی نذر گل نرگس صلواتی بفرست
خوبی و مهرو صفا٬ قانون انسان بودن است کاش قانونهايمان٬ يکدم رعايت می شدند
اشکهای همدلی از روی مکر است وفريب کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند
گاهی از غم ميشود ويران دلم٬ ای کاشکی بين دلها٬غصه ها مردانه قسمت می شدند

لاجرم با هر غم و درد و عذابی ساختم
زیر شلاق حوادث آنقدر خونین شدم
تا به آنجائی كه دل در موج خون انداختم
این منم تنهاترین در لحظه های واپسین
یك گل خوشرنگ سبز آرزو نشناختم
آشیان آرزویم سوخت و ویرانه شد
عشق در آوار باورهای من افسانه شد
شعله ای بر پا نبود جز شعله های گرم عشق
عشق هم خاكستر سرد مرا بیگانه شد
پوپك آواره ای گشتم كه باد مهرگان
لانه اش بر باد داد و تا ابد بی لانه شد
۲.كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت.
۳.فراموش كن آنچه را كه نمي تواني به دست بياوري و بدست آور آنچه را كه نميتواني فراموش كني
۵.مهرباني را در نگاه منتظر كودكي ديدم كه آبنباتش را به دريا انداخت تا آب شيرين شود
در خيال کوچک خود فکر مي کردم خدا .............. پيرمردي مهربان است وبه دستش يک عصاست
مثل آقاجان به چشمش عينکي دارد بزرگ ............... با کلاه وساعتي کهنه که زنجيرش طلاست
يک کت وشلوار مي پوشد به رنگ قهوه اي .......... حال وروز جيب هايش هم هميشه روبه راست
فکر مي کردم که پيپش را مرتب مي کشد .................... سرفه هاي او دليل رعد وبرق ابرهاست
گاهگاهي نسخه مي پيچد طبابت مي کند ............... مادرم مي گفت او هر دردمندي را دواست
فکر مي کردم که شبها روي يک تخت بزرگ ............... مثل آدمها ومن در خوابهاي خوش رهاست
چندسالي که گذشت از عمر من، فهميده ام ................... اوحسابش از تمام عالم وآدم جداست
مهربانتر از پدر، مادر،شما،آقابزرگ ...................... اوشبيه هيچ فردي نيست، نه! چون او خداست
چند جمله ی ادبی رو برای استفاده ی دوستان می نویسم!امیدوارم مورد استفاده ی شما قرار بگیرد!
۱ـ دو چیز برای آدمی مصیبت است : ۱-داشتن آرزو که همه عمر به دنبال آن می دوی۲-نداشتن آرزو که دیگر امیدی برای ادامه ی زندگی نداری!
۲ـ ما دور مداری از خطر می گردیم تا صبح به دنبال سحر می گردیم
سوگند به لاله ها که همچون خورشید زرد آمده ایم و سرخ بر می گردیم
۳ـ ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست
۴ـ بیاییم به چشمانمان خوب بیاموزیم که هر کس ارزش دیدن ندارد!
۵ـ وجدانت را آنگه که راحت ببینی آرامش به دستت خواهد آمد(پل روبنس)
۶- بخشش زیباست و زیباتر فراموش کردن آن می باشد.(رابرت براونینگ)
۷- میراثی گرانبهاتر از راستی و درستی نیست .(شکسپیر)
۸-عشق اگر آبی بود لحظه های عمر اگر باقی بود من تمام لحظه ها را رنگ آبی می زنم!
۹ـ زندگی زیباست زشتیهای آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان میگذرد... آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد
۱۰-همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد همگان روند و آیند و تو هم چنان که هستی
