امیدوارم منو ببخشین که تو این مدت کم کار بودم
مخصوصا شما اقا پویا
امروز یه شعر از سهراب میزارم
البته قسمت هایی از شعر رو:
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
ـ چه سیب های قشنگی
ـحیات نشئه ی تنهایی است
و میزبان پرسید
ـ قشنگ یعنی چه
ـ قشنگ تعبیر عاشقانه ی اشکال است
ـ و عشق تنها عشق
ـ تو را به گرمی یک سیب میکند مایوس
ـ و عشق تنها عشق
ـ مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
ـ مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
ـ و نوشداروی اندوه
ـ صدای خالص اکسیر میدهد این نوش
باقی رو بعدا مینویسم
فعلا
توی یک روز سپید.گفتی که عاشقمی
فک میکردم تا همیشه تو شریک غممی
دستای خسته ی من.اروم گرفت تو دست تو
تا تو یک روز سیاه تو به من گفتی برو
دیگه این قلب شکسته جایی رو بلد نبود
توی مرداب غریب این زمونه مرده بود
این قلب کوچک و خسته تو دلت جا نگرفت
قلبی که با هر کدوم از نفس هات جون میگرفت

