ادبيات واقعي هم اين نيست كه چند تا شعرو از چندتا شاعراصيل ايراني بذاريد تو وبلاگ ... خب درست كه اين هم ادبياته ... ولي خيلي اصالت نداره و يه كم كار تكراريه ... و مي تونم به اندازه ي تمام موهاي سرت وبلاگايي رو معرفي كنم كه همين مدلين ... يه كم خلاقيت داشته باشين بد نيست ... مثلا هاشمي نژادي هستين ...
خب اگه بخوايم بگيم اين وبلاگ يه وبلاگ ادبيه ، كه از سرو روشم ميباره ، بايد يه كم اينترنشنال و اينا هم باشين. نه اين كه فقط شعر و اينا بذارين . مثلا هرسال يونسكو سالو به نام يه شاعر ميزنه ، رودكي و مولانا و اينا.
مي دونم سليقه ايه ولي من كه هيچي از ادبيات حاليم نمي شه ، مي تونم شعراي بهتري از قيصر امين پور و اخوان ثالث و اينا انتخاب كنم ....
كلا اگه بخوام يه نظر كلي بدم ؛ مثه چي وبلاگت جاي پيشرفت داره .
------------------------------------------------------------------------------------------------
جواب:
سلام...
من که فکر کنم فهمیدم شما کی هستین!
خیلی ممنونم که اومدین نظر دادین...!
راستش منم نمیگم ادبیات واقعی اینه...چون نه به اندازه ی کافی روش وقت میذارم و نه کسی بهم تو این کار کمک میکنه...یعنی تنهام!!ولی این شعرایی هم که میذارم مثل خیلیای دیگه که شعر میخونن و یا مثل خودت که میتونی شعرای بهتر پیدا کنی، منم خوندم و خوشم اومده میتونم بگم یه وب ادبیات سلیقه ایه...چون از شعر و اینا خوشم میاد اونایی رو که به نظر خودم با احساساتم سازگاری داره رو میذارم اینجا...!
کار کردن روی ادبیات جهانی خیلی وقت میگیره ولی اگه داشتم همچین وقتی رو، حتما این کارو میکردم چون خوشم میاد...
در هر حال از نظرت ممنونم...کمی و کاستی های این وب فردی-ادبی-سلیقه ای رو به بزرگی خودت ببخش...
بدرود...![]()
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ...
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟!...
ولی بسیار مشتاقم، که از خاک گلویم سوتکی سازد...
گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش ...و او یکریز و پی در پی، دم گرم خوشش را در گلویم سخت بفشارد...
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد...
بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را ...
محراب کوفه امشب در موج خون نشسته
یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته
سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین
از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید
رفت آن یتیم پرور، عالم یتیم گردید
دیگر نوای تکبیر از کوفه برنیامد
نان آور یتیمان دیگر ز درنیامد
غمخوار دردمندان امشب شهید گردید
امشب جهان زفیض حق ناامید گردید
تنها نه خون به محراب از فرق مرتضی ریخت
امشب شرنگ بیداد در کام مجتبی ریخت
امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کشتند
مرغان کربلا را امشب به خون کشیدند
تیغ نفاق امشب بر فرق وحدت آمد
امشب به نام سجاد خط اسارت آمد
امشب به محو خادم، خائن دلیر گردید
آری برادر امشب زینب اسیر گردید
باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان
امشب بنای وحدت در کوفه گشت ویران
امشب جهان زفیض حق ناامید گردید
امشب به نام قرآن، قرآن شهید گردید
سجاده گشته رنگین از خون سرور دین
یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین
منبع:سایت روزنامه خراسان...http://www.khorasannews.com/news.aspx?14_17361_07_1266.XML

نقد: رضا
سلام عزیزان وبلاگ پویا رو نقدیم و حالا نقدینگیهایی از نقاد بزرگ رضا از وبلاگ پرشین رپ!
1-خیلی مطالب سنگین بود! (پیرمردی بود) .
2-قالب خسته کننده بود و دیر لود می شود.
3-جذابیت نداره آدم حرسش میگیره دوست داره زودتر کلوز کنه وبلاگ رو!
4-قسمت پیوندها و آمار جای مناسبی قرار نداره.
5- وبلاگ سر و ته نداره.
6- از ظاهر ماجرا معلومه نویسنده خیلی برای وبلاگش ضحمت کشیده.
7-جمع آوری مطالب عالی بود.
8-اگه قالب رو عوض کنی خیلی جذاب می شه.
9-درج منبع عالی بود.
10-بهتره شعرهایی از شاعران رپ فارس هم بزاری. شعر رپ فارس هم یک نوع ادبیات تازه متولد شدس بهتره به روز باشی شما فقط سنتی کار میکنی درسته که اکثر شعرا از شاعران معاصر بود اما شعر رپ هم بزار.امکان داره دوبیت شعر رپ فارس از لحاظ معنایی کل مطالب وبلاگت رو بخره!
برای نمونه اینم یه شعر رپ از یکی از شاعران رپ فارسی (شاعران رپ فارس خودشون رپ آهنگ بیرون نمیدن فقط شعر می نویسن)
سلام داداش دادا دلم بدجوری پره/اشک کنجه چشامه اونم از دوری تو ا/خودت گفتی بمن دادا همیشه با همیم/تورو گرفتن ازم ولی همیشه یادمی/داداش منو تو نداره تنهایی سختمه/وقتی تنها باشی و غم داری بدتره/دلم گرفته از همه آدما دادا/نه ما کار داریم با اونا نه آدما با ما/مثه اشک افتادیم از چشمه بقیه/ما هم قیدشو زدیم ولی عشقو نه دیگه/خدا تو توو آسمونی و من گیره زمین/هر جفتمون تنهاییم خب شبیه همیم/ولی میدونی قانونه اینجا دل بردنه/خدا می خوام زودتر برسم و من ببینمت
11-اگه توضیح مختصری از زندگی نامه ی شاعرا هم بزار تا بقیه هم آشنا بشن خیلی عالی می شه.
12-بخش نظر سنجی و ساعت باید مقابل دید بازدیدکننده باشد نه پایین پایین صفحه.
13-در کل نمره ای که من به وبلاگ میدم 5.5 از 10 نمره است
.......................................................................................................................................
سلام...
از شما هم ممنون که وقت گذاشتین و از تعریف هاتونم ممنون ولی اینجا به انتقادات جواب میدم
...هر چند به نظرم نقدتون مشکل داره کلی...
۱.شما جوونی دوست عزیز...شاید به ادبیات واقعی علاقه نداری...تقصیر شما نیست...فرهنگ سازی نشده...
۲.در مورد قالب توضیح دادم تو پست پایین...
۳.من نمیدونم منظورتون از جذابیت چیه؟ اگه میشه بیشتر توضیح بدین؟شاید برمیگرده به همون عدم علاقه به ادبیات...
۱۲و۴.واسه این مورد ازتون ممنونم سعی میکنم جای مناسبی قرارشون بدم...هر چند نگاه کردم از وب شما الگو برداری کنم...دیدم شما ندارین متاسفانه!
۵.من نمیدونم منظورتون چیه شفاف تر توضیح بدین چون بازم نتونستم از وبتون الگو برداری کنم!
۱۰. این رو بذارین به حساب عدم علاقه ی من به رپ و این که به نظر شخص من اونا شعر نیستن و جزو ادبیات به حساب نمیان...
۱۱.ما از تعداد بسیاری از شاعران زندگینامه در پست های قبلی داریم...اگه علاقه مند باشید میتونید پیداشون کنید...
بازم ازتون ممنونم آقا رضا امیدوارم زودتر جواب بدین و اون قسمت های مبهم رو روشن کنید...
یا حق...![]()
دوستان نویسندگان جان! جیم (هفته نامه ی جوان روزنامه ی خراسان www.ronline.blogfa.com) پیشنهاد داده بودند که وبلاگ نویسانی که مایلند وبشون نقد بشه اگه وبشون ارزششو داشته باشه!!(که این خیلی مهمه!)داوطلب بشن...به نظرم خیلی در کار وبلاگ نویسی به من و امثال من کمک میکنه...
منم داوطلب شدم که ما رو قابل دونستند و ما رو در وبلاگشون معرفی کردند... خیلی ممنون دوستان جیمی!
یکی از دوستان به اسم ایران پیرو همین پیشنهاد نقدی رو نوشتند که به همراه جواب براتون میذارم...
..................................................................................................................................
نقد:ایران(www.iranpana.blogfa.com)
سلام بنده از دوستان جیمی پرسیدم نقدها در وبلاگ شما انجام میشه یا وبلاگ خودشون که حالا حالا مطمئنا" جوابی نمی گیرم برای همین بنده دست به کار شده و با عرض پوزش نقد ها رو در وبلاگ خودتون انجام میدم ....
به نام خدا
اولین چیزی که در وبلاگ اهمیت خاصی داره سرعت وبلاگه باید قالب طوری طراحی بشه که سبک باشه تا کاربر سریع تر به مطالب دسترسی داشته باشه متاسفانه قالب سنگین شما مانع این امر میشه .
دوم سعی کنید در وبلاگ از کدهای کاربردی و سبک استفاده کنید شاید این کدها جالب باشن اما کاربردی نیستند مثلا" شما می تونین به جای کد هایی مثل فالنامه یا ساعت کدهای دیگری رو اعمال کنید مثل کد حذف راست کلیک و...
سوم در اخلاق وبلاگی یه چیز رو در نظر بگیرید و اون هم اینه که وبلاگ شما وبلاگی زیبا و پر محتواست اینکه بخواید از یک وبلاگ ادبی برای تبلیغات استفاده کنید شاید کار مناسبی نباشه البته بنده به نظرم اومد که پارسیان کلیک یک تبلیغه ....
و اما حرف اخر وبلاگ " اختر اسمان ادب پارسی " وبلاگی زیباست و اگر انتقادی بیان می شود برای ارتقا’ سطح وبلاگ نویسی است ...
......................................................................................................................................
جواب:پویا
سلام دوست عزیز...
خیلی ممنون که وقتتونو گذاشتین و کمکم میکنین که بتونم بهتر وبلاگ نویسی کنم...
و اما جواب:
۱. در مورد قالب باید یگم که من ۳ تا قالب کلا عوض کردم از وقتی این وب رو زدم...ولی راستش قالبی که تا حدودی جواب گوی ادبیات باشه و متناسب و مناسب باشه ندیدم...بیشتر قالب هایی که دیدم یا عاشقانه بود یا به محتوای ما نمیخورد...در مورد قالب به شما حق میدم...ولی من قالب مناسبی پیدا نکردم...اگر یک وقت شما دیدید ما رو بی خبر نذارید....
۲. در مورد کد! جالبه بدونید که من اصلا کد فال و تبلیغ پارسیان کلیک رو خودم نذاشتم!!!
...احتمال میدم این ها به صورت تبلیغاتی و البته اجباری(از طریق کد های دیگه ای که تو وبم گذاشتم) تو وبم قرار گرفته...چون من زیاد از کد های HTML سر در نمیارم نتونستم حذفشون کنم...ولی اگر شما یا یکی از دوستان بتونید تو قالبم پیداش کنید(از طریق سورس) و به من خبر بدید ممنونتون میشم... ولی با کمال احترام باید بگم که با قرار دادن کد غیر فعال سازی راست کلیک مخالفم...ببینید...مطالبی که من میذارم از خودم نیست...اینها مطالبیه که من خوندم و خوشم اومده، توی اینترنت سرچ کردم، از بقیه ی سایت ها و وبلاگ ها استفاده کردم و اونها رو اینجا گذاشتم تا شاید چند نفر بیشتر به شعر و ادبیات علاقه داشته باشند و زبان مادری مون اینقدر منزوی نمونه...پس درست نیست بقیه ی دوستان رو از کپی کردن.. مطالبی که خودم از جایی قرار دادم بی نصیب کنم...
۳.شما در وبلاگ جیم ازمون تعریف کردین خیلی ممنون...راستی میخوام یگم که این وب یک زمانی گروهی بود ولی الان من تنها نویسنده ی اونم...و به خاطر این که این نویسنده ها هر کدوم حداقل یک پست در این وبلاگ داشته ان...پس درست و منصفانه نیست اسمشون حذف بشه...
بازم از ته قلب ازتون تشکر میکنم که وقت با ارزشتونو گذاشتین تا یه بحث مفید داشته باشیم...
موفق باشید...
نماز و روزه هاتون قبول در گاه حق...

خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان
*****
ادامه مطلب...

مثل من، تو، ما، همه، اونیز موجودی دوپاست
در خیال کوچک خود فکر می کردم خدا
پیرمردی مهربان است وبه دستش یک عصاست
مثل آقاجان به چشمش عینکی دارد بزرگ
با کلاه وساعتی کهنه که زنجیرش طلاست
یک کت وشلوار می پوشد به رنگ قهوه ای
حال و روز جیب هایش هم همیشه روبه راست
فکر می کردم که پیپش را مرتب می کشد
سرفه های او دلیل رعد وبرق ابرهاست
گاهگاهی نسخه می پیچد طبابت می کند
مادرم می گفت او هر دردمندی را دواست
فکر می کردم که شبها روی یک تخت بزرگ
مثل آدمها ومن در خوابهای خوش رهاست
چندسالی که گذشت از عمر من، فهمیده ام
اوحسابش از تمام عالم و آدم جداست
مهربانتر از پدر، مادر، شما، آقابزرگ
اوشبیه هیچ فردی نیست، نه! چون او خداست(خدیجه پنجی)
آن شنیدم که یکی مرد دهاتی، هوس دیدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران، خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرها و به تحسین و تعجب نگران گشت به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی. در خیابان به بنایی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل، نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور، ولی البته نبود آدم دل ساده خبردار که آن چیست؟ برای چه شده ساخته، یا بهر چه کار است؟ فقط کرد به سویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی. ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه ی پهلوی آسانسور به سرانگشت فشاری و به یک باره چراغی بدرخشید و دری وا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر و زبون داخل آن گشت و درش نیز فرو بست. دهاتی که همان طور بدان صحنه ی جالب نگران بود، زنو دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد و این مرتبه یک خانم زیبا و پری چهر برون آمد از آن، مردک بیچاره به یک باره گرفتار تعجب شد و حیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابدا ً نیست نشانی. پیش خود گفت که:« ما در توی ده این همه افسانه ی جادوگری و سحر شنیدیم، ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسون کاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود. افسوس کزین پیش، نبودم من درویش، از این کار، خبردار، که آرم زن فرتوت و سیه چرده ی خود نیز به همراه درین جا، که شود باز جوان، آن زن بیچاره و من سر پیری برم از دیدن وی لذت و، با او به ده خویش چو برگردم و زین واقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده بگذارند، که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیرزنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی »!!![]()
قسمت های قرمز رنگ از اشعار حافظ هستند...
روحِ رویاییِ عشق از برِ چرخِ بلند،
جلوهای کرد و گذشت.
شور در عالم هستی افکند
شوق در قلب زمان موجزنان،
جان ذرات جهان در هیجان،
ماه و خورشید، دو چشم نگران،
ناگهان از دل دریایِ وجود،
"گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود"
به جهان چهره نمود،
پرتو طبع بلندش "ز تجلی دم زد"
هر چه معیار سخن بر هم زد
تا "گشود از رخ اندیشه نقاب"
هر چه جز عشق فروشست به آب.
شعر شیرینش "آتش به همه عالم زد"!
میچکد از سخنش آب حیات
نه غزل، "شاخِ نبات"
بقیه در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب...
شعری از : امان اله باطنی در ستایش میر حسین موسوی
آی مردم / مردم
ای میانسالان / ای پیر و جوان
آی یاران دبستانی من
خانه ام ویرانست / نام آن ایرانست
خانه ام زخم به تن دارد و من / در نمی آیم از این فکر وطن
آی مردم / مردم
نگذارید که گلها باز پژمرده شود / نگذارید بهار / بازسرخورده شود
نگذارید که باران از ما / روی برگرداند
نگذارید طبیعت اینبار / آیه یاس برای گل گندم خواند
آی مردم / مردم
آی یاران دبستانی من
باید این پنجره را باز گشود / قطعه زندگی را با ز سرود
باید اینک برخاست / که نشستن بیجاست
باید این آیه درد / فصل بی حاصل و سرد / باید اینک برود
باید این گربه ما / بار دیگر با طراوت بدود
باید این زندگی نیز / باز هم زنده شود
جای این قطره اشک / یک سبد خنده شود
باید این واژه غم / باز شرمنده شود
آی مردم / مردم
آمد آنک آنک پیک امید / و به فال نیک می گیریم این اسب سپید
آی مردم / مردی آمده است
مردی از پشت چپرهای خدا / اهل باران و دعا
آی مردم / مردی آمده است
پیشه اش نقاشی ست / گاه گاهی با رنگ / قفسی می سازد
توی این فصل سیاه / می فروشد به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست / دل تنهای تان زنده شود
آی مردم / مردی آمده است
این همان ناجی ماست/ مردی از جنس نیسم / نگرانست همی دارد بیم
بیم این خانه که ویران گردد
بیم این دشت و پروانه ، کبوتر و نسیم / بیم این پنجره را دارد بیم
آی مردم / مردم
باید رفت / همت ما ، من و تو / گر دهیم دست به دست
راه ویرانی این خاطره را خواهد بست
آی مردم / مردم
فرصتی که به تماشا بگذشت / نرسیدیم به داد دل دشت
آی مردم / مردم
آخرین فرصت ماست / باید اینک برخاست / که نشستن بیجاست ....
باز دوباره اومدم...با یه شعر قشنگ از احمد شاملو...من تو این وبلاگ فهمیدم احمد شاملو همچین شعری داره...وبش قشنگه حتما سر بزنین(www.baaghealooche.blogfa.com)
یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب 
منو میبره ، کوچه به کوچه
باغ انگوری ، باغ آلوچه...
دره به دره ، صحرا به صحرا،
اون جا که شبا، پشت بيشهها
يه پری میاد ، ترسون و لرزون
پاشو میذاره، تو آب چشمه
شونهمیکنه، موی پريشون
يه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب
منو میبره، ته اون دره
اونجا که شبا، يکه و تنها
تکدرخت بيد، شاد و پراميد
میکنه به ناز، دسشو دراز
که يه ستاره، بچکه مث
يه چيکه بارون، به جای ميوهش
سر يه شاخهش، بشه آويزون...
يه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب
منو میبره، از توی زندون
مث شبپره، با خودش بيرون،
میبره اونجا، که شب سيا
تا دم سحر، شهيدای شهر
با فانوس خون، جار میکشن
تو خيابونا، سر ميدونا:
عمو يادگار! ، مرد کينهدار!
مستی يا هشيار، خوابی يا بيدار؟
مستيم و هشيار، شهيدای شهر!
خوابيم و بيدار، شهيدای شهر!
آخرش يه شب ، ماه میاد بيرون،
از سر اون کوه ، بالای دره
روی اين ميدون، رد میشه خندون...
يه شب ماه میاد، يه شب ماه میاد...
این هم یه شعر معروف و با معنی از نیما یوشیج که حتما شنیدید و خوندید...فقط جاش اینجا خالی بود...
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!
●●●
آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!
●●●
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...
خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده بود گفتم بیام یه پست بذارم حیف که سرم شلوغه و نمیتونم زیاد بیام اینجا!اینم یه شعر طنز از خلیل جوادی شاید تو شبکه ۳ شنیده باشید:(www.khaliljavadi.blogfa.com)
اونـــا کــه میــمیرن مـیرن تــــو بــرزخ
قـاطـی میشـن اهــل بهشت و دوزخ
کـــار همـــــه اونجــــا بخـور بخـــوابــه
تــــا روز آخــــر ، کــه حساب کتــابــه
اونجــــــا یـــــــه سـیستم اداری داره
واســــــه خودش ســاعت کاری داره
سیـستِم اونجــــارو میگـــن عــالیــه
کـــلِّ لـــــــوازمــــش دیجـیـتــا لـیــــه
فــرشتــه ای هست کـه کارش اینه
صُب تـــاشـب اونجـا بگیـــره بشینه
کـارکـه نباشه حــوصله ش سرمیره
میشـینه بـا کــــامـپیــوتــــر ور مـیره...
بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب...

اربعین حسینی تسلیت باد...
این شعر زیبا رو که از حافظ دیدم و خوندم دلم نیومد اینجا نذارمش خودمم حفظش کردم(به سختی!!!!)...حتما بخونین و به معنیشم که حتما توجه دارین!
سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند _____ پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
به فتراك جفا دلها چو بربندند بر بندند _____ ز زلف عنبرين جانها چو بگشايند بفشانند
به عمري يك نفس با ما چو بنشينند بر خيزند _____ نهال شوق در خاطر چو بر خيزند بنشانند
سرشك گوشهگيران را چو دريابند دريابند _____ رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رماني چو ميخندند ميبارند _____ ز رويم راز پنهاني چو ميبينند ميخوانند
دواي درد عاشق را كسي كو سهل پندارد _____ ز فكر آنان كه در تدبير درمانند در مانند
درين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند _____ كه با اين درد اگر در بند درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنانكه بر دارند بردارند _____ بدين درگاه حافظ را چو ميخوانند ميرانند
از همه ی دوستان به خاطر طولانی شدن فاصله ی بین دو پست معذرت میخوام! ببخشید.اصلا وقت اجازه نمیده آپ کنم. ولی نظراتتون رو میخونم...از همه ی دوستانی که تو این مدت ما رو تنها نذاشتن ممنونم...با یه شعر از پروین اعتصامی در خدمتتون هستم...
| برد دزدی را سوی قاضی عسس | خلق بسیاری روان از پیش و پس | |
| گفت: قاضی کاین خطاکاری چه بود؟ | دزد گفت: از مردم آزاری چه سود ؟ | |
| گفت: بدکردار را بد کیفر است | گفت: بد کار از منافق بهتر است | |
| گفت: هان بر گوی شغل خویشتن؟ | گفت: هستم همچو قاضی راهزن | |
| گفت: آن زرها که بردستی کجاست؟ | گفت: در همیان تلبیس شماست | |
| گفت: آن لعل بدخشانی چه شد؟ | گفت: میدانیم و میدانی چه شد! | |
| گفت: پیش کیست آن روشن نگین؟ | گفت: بیرون آر دست از آستین | |
| دزدی پنهان و پیدا، کار تست | مال دزدی، جمله در انبار تست | |
| تو قلم بر حکم داور میبری | من ز دیوار و تو از در میبری | |
| حد بگردن داری و حد میزنی | گر یکی باید زدن، صد میزنی | |
| میزنم گر من ره خلق، ای رفیق | در ره شرعی تو قطاع الطریق | |
| میبرم من جامهی درویش عور | تو ربا و رشوه میگیری به زور | |
| دست من بستی برای یک گلیم | خود گرفتی خانه از دست یتیم | |
| من ربودم موزه و طشت و نمد | تو سیهدل مدرک و حکم و سند | |
| دزد جاهل، گر یکی ابریق برد | دزد عارف، دفتر تحقیق برد | |
| دیدههای عقل، گر بینا شوند | خود فروشان زودتر رسوا شوند | |
| دزد زر بستند و دزد دین رهید | شحنه ما را دید و قاضی را ندید | |
| من براه خود ندیدم چاه را | تو بدیدی، کج نکردی راه را | |
| میزدی خود، پشت پا بر راستی | راستی از دیگران میخواستی ؟ | |
| دیگر ای گندم نمای جو فروش | با ردای عجب، عیب خود مپوش! |
سلام اینم یه آپ قشنگ...نظر یادتون نره...منتظرم!
برقرار باشی و سبز ،
گل من تازه بمون ...
نفسم پیشکش تو ،
جای من زنده بمون ...
باغ دل ، بی تو خزون ،
موندنی باش مهربون ...
تو که از خود منی ،
منو از خودت بدون ...
...
غزل و قافیه بی تو ،
همه رنگ انتظاره ...
این همه شعر و ترانه ،
همه بی عطر و بهاره ...
موندنی باشی همیشه ،
لب پاییزو نبوسی ...
نشه پرپر شی عزیزم ،
مهربون گلم نپوسی ...
..
برقرار باشی و سبز ،
گل من تازه بمون ...
نفسم پیشکش تو ،
جای من زنده بمون ...
باغ دل ، بی تو خزون ،
موندنی باش مهربون ...
تو که از خود منی ،
منو از خودت بدون ...
...
غزل و قافیه بی تو ،
همه رنگ انتظاره ...
این همه شعر و ترانه ،
همه بی عطر و بهاره ...
موندنی باشی همیشه ،
لب پاییزو نبوسی ...
نشه پرپر شی عزیزم ،
مهربون گلم نپوسی ...
...
موندنی باشی همیشه ،
لب پاییزو نبوسی ...
نشه پرپر شی عزیزم ،
مهربون گلم نپوسی .......
امروز صبح معلم ادبیاتمون یه تثر خیلی زیبا از آقای ابولقاسم حالت خوند...منم خوشم اومدم گفتم بیام اینجا هم بذارم شاید شما هم خوشتون اومد!فقط نظر یادتون نره!
نکته:بحر طويل نيز يكي از قالبهاي ادبي است كه ابوالقاسم حالت با استفاده از آن، به بيان نكات اخلاقي و اجتماعي مورد نظر خويش در مجلات طنز به خصوص توفيق مي پرداخت. .....................................................................................................................................
تسبيح خداوند تعالي
دوستان، آمده ام باز، كه اين دفتر ممتاز، كنم باز و شوم قافيه پرداز و سخن را كنم آغاز به تسبيح خداوند تبارك و تعالي كه غفور است و رحيم است، صبور است و حليم است، نصير است و رئوف است و كريم است، قدير است و قديم است. خدايي كه بسي نعمت سرشار به ما آدميان داده، گهرهاي گران داده، سر و صورت و جان داده، تن و تاب و توان داده، رخ و روح روان داده، لب و گوش و دهان داده، دل و چشم و زبان داده، شكم داده و نان داده، زآفات امان داده، كمالات نهان داده، هنرهاي عيان داده و توفيق بيان داده و اينها پي آن داده،كه از شكر عطا و كرمش چشم نپوشيم و زهر غم نخروشيم و زهر درد نجوشيم و تكبر نفروشيم و مي از ساغر توحيد بنوشيم و بكوشيم كه تا از دل و جان شكر بگوييم عنايات خداوند مبين را.
آفريننده ي دانا و خداوند توانا و مهين خالق يكتا و بهين داور دادار، كزو گشته پديدار، به دهر اين همه آثار، چه دريا و چه كهسار، چه صحرا و چه گلزار، چه انهار و چه اشجار، اگر برگ و اگر بار، اگر مور و اگر مار، اگر نور و اگر نار و اگر ثابت و سيار.
خدايي كه خبردار بود از همه اسرار، غني باشد و غفار، شود مرحمتش يار، درين دار و در آن دار، به اخيار و به زهاد و به عباد و به اوتاد و به آحاد و به افراد نكوكار، خدايي كه عطا كرده به هر مرغ پرو بال، به هر مار خط و خال، به هر شير بر و يال، به هر كار و به هر حال بود قبله ي آمال و شود ناظر اعمال، فتد در همه ي احوال از او سايه ي اقبال به فرق سر آن قوم كه پويند ره خير و نكوكاري و دينداري و هشياري و ايمان و صفا و كرم و صدق و يقين را.
آرزومندم و خواهنده كه بخشنده به هر بنده شكيبايي و تدبير و توانايي و بينايي و دانايي بسيار كه با پيروي از عقل ره راست بپوييم و زهر قصه ي شيرين و حديث نمكين پند بگيريم ونصيحت بپذيريم و چنان مردم فرزانه بدان گونه حكيمانه در اين دارجهان عمر سرآريم كه از كرده ي خود شرم نداريم و ره بد نسپاريم و به درگاه خدا شكر گزاريم كه ما را به ره صدق و صفا و كرم و عدل چنان كرده هدايت از سر لطف و عنايت كه زما خلق ندارند شكايت. به ازين نيست حكايت، به از اين چيست درايت، كه ز حسن عمل ما به نهايت، همه كس راست رضايت، چه خداوندو چه مخلوق خداوند، به گيتي همه باشند ز ما راضي و خرسند و به توفيق الهي بتوانيم در اين دار فنا زندگي سالم و بي دغدغه اي داشته باشيم و در آن دار بقا نيز خداوند كند قسمت ما نعمت فردوس برين را.
گرگ هار
گرگ هاري شده ام
هرزه پوي و دله دو
شب درين دشت زمستان زده ي بي همه چيز
مي دوم ، برده ز هر باد گرو
چشمهايم چو دو كانون شرار
صف تاريكي شب را شكند
همه بي رحمي و فرمان فرار...
بقیه شعر در ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
۱.بر درخت زنده،بی برگی چه غم
وای بر احوال برگ بی درخت
((محمدرضا شفیعی کدکنی))
۲.شباهنگام،در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
درآن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه،من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم.
((نیما یوشیج))
۳.افسوس که هرجه برده ام باختنی است : بشناخته ها تمام نشناختنی است :
برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت: بگذاشته ام هر آنچه برداشتنیست :
((شیخ طوسی))
۴.آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد زهم دنیا چرا
((
استاد شهریار))
۵.وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن ...به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد...نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم... گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد
.......
۶.عشق يعني شب نخفتن تا سحر. عشق يعني سجده ها با چشم تر .عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني سست و بي پروا شدن. عشق يعني ديدن بر در دوختن عشق .يعني در فراقش سوختن عشق يعنی سوختن یا ساختن. عشق یعنی زندگی را باختن. عشق یعنی قطعه ی شعری نا تمام عشق یعنی بهترین حسن ختام
۷.ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست
یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست
۸.رو به سوی ابر کردم ابر باریدن گرفت
رو به سوی شمع کردم شمع نالیدن گرفت
تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشیند آنکه یارازمن گرفت
۹.مهرباني را در نگاه منتظر کودکي ديدم که
آبنباتش را به دريا انداخت تا اب شيرين شود
۱۰.خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد
خواهان کسي باش که خواهان تو باشد
با شعری از اخوان ثالث در خدمتتون هستم...لطفا نظر یادتون نره...
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست
مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه
فريبي تو. ، فريب
قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند
من دوباره با شعری از استاد فریدون مشیری اومدم.بخونیدش نظر هم بدید!(راستی میخواستم بدونین که فریدون مشیری این شعرو برای دخترش بهار مه فوت کرده بود سروده)![]()
بهارم دخترم از خواب برخیز
شكر خندی بزن، شوری برانگیز .
گل ِاقبال ِمن، ای غنچه ی ناز
بهار آمد تو هم با او بیامیز.
بقیه شعر در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب...
بازم از آرشیو یک شعر خیلی زیبا رو براتون گذاشتم...امیدوارم خوشتون بیاد...نظر هم یادتون نره...![]()
زمستان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و
لغزان است
وگر دست محبت سوي كس يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
بقیه در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب...
بعد از این ۷ یا ۸ ماهی که این وبو زدیم...گفتم یه سری بزنم به آرشیو اون ماه های اول...برای خودم خیلی جالب بود...اونجا چندین شعر رو دوباره خوندم که گفتم حیفه دوباره نذاریمشون...یکی از اون شعرای خیلی قشنگ از استاد فریدون مشیری بود...به نام کوچه...امیدوارم لذت ببرید...![]()
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
بعد از مدت ها دوباره یادی میکنیم از قیصر امین پور با شعری کوتاه اما زیبا...لطفا نظر یادتون نره!
الفبای درد از لبم می تراود

نه شبنم ، که خون از لبم می ترواد
سه حرف است مضمون سی پاره ی دل
الف ، لام ، میم. از لبم می تراود
چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم می تراود
ز دل بر لبم تا دعایی بر آید
اجابت ز هر یاربم می تراود
ز دین ریا بی نیازم ، بنازم
به کفری که از مذهبم می تراود
خوشبختانه همه ی بچه های مدرسمون در آزمون ورودی به دبیرستان تیزهوشان قبول شدند...
منتظر تبریکات شما دوستان گرامی هستیم....![]()
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يک لحظه اول
که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي
بروي يکدگر ويرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي
گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پيمانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري
پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را
واژگون مستانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمايان
سبحه صد دانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان
هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو
آواره و ديوانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را
پروانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بعرش کبريائي با همه صبر خدايي
تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک
ناروا گرديده خواري مي فروشد
گردش اين چرخ را
وارونه بي صبرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق
فتنه اين علم عالم سوز مردم کش
بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري
در اين دنياي پر افسانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم
همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته
و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد
و گر نه من بجای او چو بودم ،
يکنفس کي عادلانه سازشي
با جاهل و فرزانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد!
عجب صبري خدا دارد!
سلام
بدون شرح!
سالها پيش از اين
زير يک سنگ گوشه اي از زمين
من فقط يک کمي خاک بودم همين
يک کمي خاک که دعايش
پر زدن آن سوي پرده آسمان بود
آرزويش هميشه
ديدن آخرين قله کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
يک شب
آخر دعايش اثر کرد
يک فرشته
تمام زمين را خبر کرد
و خدا تکه اي خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را توي دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توي دست خدا نور شد
پر گرفت از زمين دور شد
راستي!
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهي اوقات اين همه از خدا دور هستم؟؟؟!!
از کتاب چاي با طعم خدا
***********
به خاطر کمکی که از چند وبلاگ خواسته بودیم...یکی از وبلاگ ها قبول زحمت فرمودند واین شعر زیبا رو برای ما فرستادند آدرس این وبلاگ :www.malihev.blogfa.com ضمنا این شعر ریتم خاصی داره که اگه دفعه ی اول بخونید شاید دستتون نیاد ولی بازم بخونید متوجه زیبایی شعر حمید مصدق میشید.راستی این بار اینو علنی میگم هرکسی که میخواد یه وبلاگ دسته جمعی ادبیات داشته باشه میتونه به وبه ما بیاد...
هان چه حاصل از آشنایی ها
گر پس از آن بود جدایی ها
من با تو چه مهربانی ها
تو و بامن چه بیوفایی ها
من و از عشق راز پوشیدن
تو و با عشوه خودنمایی ها
در دل سرد سنگ تو نگرفت
آتش این سخنسرایی ها
چشم شوخ تو طرفه تفسری ست
کارا به بی حیایی ها
مهر روی تو جلوه کرد و دمید
در شب تیره روشنایی ها
گفته بودم که دل به کس ندهم
تو ربودی به دلربایی ها
چون در ایینه روی خود نگری
می شوی گرم خودستایی ها
موی ما هر دو شد سپید وهنوز
تویی و عاشق آزمایی ها
شور عشقت شراب شیرین بود
ای خوشا شور آشنایی ها
...........................................
یکی از دوستان شعری رو در مدح حضرت علی(ع) در قسمت نظرات پست قبل قرار داده بودند که حیفم اومد اونو اینجا نذارم.ببخشید باید دیروز این کارو میکردم ولی چیزی از قشنگی شعر کم نمیشه...لطفا نظر بدین ...
دلا باید به هر دم یا علی گفت نه هر دم بل دما دم یا علی گفت
به صدق دل همیشه یاد او کرد به هر پیچ و به هر خم یا علی گفت
ز لیلیی شنیدم یا علی گفت به مجنونی رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد به گوش غنچه آن دم یا علی گفت
یقین پروردگار آفرینش به موجودات عالم یا علی گفت
دمی که روح در آدم دمیدند ز جا برخاست آدم یا علی گفت
چو نوح از موج طوفان ایمنی خواست توسل جست و هر دم یا علی گفت
عصا د ر دست موسی اژدها شد کلیم الله مسلم یا علی گفت
نمی شد زنده جان مرده هرگز یقین عیسی بن مریم یا علی گفت
رسول الله شنید از پرده غیب ندایی آمد آن هم یا علی گفت
نزول وحی چون فرمود سبحان ملک در اولین دم یا علی گفت
به فرقش کی اثر می کرد شمشیر گما نم ابن ملجم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش کنده می شد یقین آنجا علی هم یا علی گفت
سلام
خیلی وقت بود که دستی به سر و روی این وبلاگ بیچاره نزده بودم...پر از گرد و خاک بود...مثل دل خیلیا...
حالا براتون چند تا جمله ی قشنگ میذارم امیدوارم خوشتون بیاد...نظراتتون رو هم دریغ نکنید... ممنون
1.خدايا آنکه در تنها ترين تنهاييم تنهاي
تنهايم گذاشت خواهشي دارم.....
تو در تنها ترين تنهاييش تنهاي تنهايش نزار...
. خداوندا اگر روزي بشر گردي... زحال ما خبر گردي...2
پشيمان مي شوي از قصه خلقت... از اين بودن، از اين بدعت ...
خداوندا تو مي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است...
چـه زجـري مي کشد آن کـس که انسـان اسـت و از احـسـاس سـرشـار است...
3.وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن ...به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد...نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم... گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد...
4. شباهنگام،در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند...
درآن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام...
گرم یاد آوری یا نه،من از یادت نمی کاهم...
تو را من چشم در راهم.
((نیما یوشیج))
5. افسوس که هرجه برده ام باختنی است ...بشناخته ها تمام نشناختنی است ...
برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت... بگذاشته ام هر آنچه برداشتنیست...
((شیخ طوسی))









سلام
اینم یه شعر از فریدون مشیری:
از تو ميپرسم، اي اهورا
ميتوان در جهان جاودان زيست؟
(ميرسد پاسخ از آسمانها):
- هر كه را نام نيكو بماند،
جاوداني است
از تو ميپرسم، اي اهورا
تا به دست آورم نام نيكو
بهترين كار در اين جهان چيست؟
(ميرسد پاسخ از آسمانها):
- دل به فرمان يزدان سپردن
مشعل پر فروغ خرد را
سوي جانهاي تاريك بردن
از تو ميپرسم، اي اهورا
چيست سرمايه رستگاري؟
(ميرسد پاسخ از آسمانها):
- دل به مهر پدر آشنا كن
دين خود را به مادر ادا كن
اي پدر، اي گرانمايه مادر
جان فداي صفاي شما باد
با شما از سر و زر چه گويم
هستي من فداي شما باد
با شما، صحبت از «من» خطا رفت
من كه باشم؟ بقاي شما باد
اي اهورا
من كه امروز، در باغ گيتي
چون درختي همه برگ و بارم
رنجهاي گران پدر را
با كدامين زبان پاس دارم
سر به پاي پدر ميگذارم
جان به راه پدر ميسپارم
ياد جان سوختنهاي مادر
لحظهاي از وجودم جدا نيست
پيش پايش چه ريزم؟ كه جان را
قدر يك موي مادر بها نيست
او خدا نيست، اما وفايش
كمتر از لطف و مهر خدا نيست.....
باز هم با چند تا جمله اومدم امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرید:










۱. منتظر باش اما معطل نشو ، تحمل کن اما توقف نکن ، قاطع باش اما لجباز نباش ،صريح باش اما گستاخ نباش ، بگو آره اما نگو حتماً ، بگو نه ولي نگو ابداً ...
۲.قوانين شاد زيستن : ۱- اگر شما چيزي را دوست داريد از آن لذت ببريد . ۲ - اگر شما چيزي را دوست نداريد از آن دوري جوئيد. ۳ - اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد از ان دوري کنيد آن را تغيير دهيد. ۴ - اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد از آن دوري کنيد و نمي توانيد آن را تغيير دهيد آن را بپذيريد. ۵ - با تغيير نگرشتان نسبت به چيزهايي که انها را دوست نمي داريد انها را بپذيريد .
۳.زندگي رياضيات است . خوبي ها را جمع كنيد ، دعواها را كم كنيد ، شادي ها را ضرب كنيد ، دردها را تقسيم كنيد ، نفرت ها را زير راديكال ببريد . عشق را به توان برسانيد .
۴.برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در ابتداي کمال … بنگر که چگونه مي افتي ؟!
۵.کساني که در عشق عاقلند ، بيشتر عاشقند و کمتر حرف ميزنند .

این هم مثل قبلیه دلم گرفته بود گفتم بنویسم تا شاید بهتر بشم:(خواهش میکنم نظراتتونو دریغ نکنید)
...دلم آرام است و باز هم بارانی! هر چیزی و هر کسی در اینجا جایی دارد اما تو کجایی؟ تو بزرگی اما تک دل من...کوچک مانند قناری...به بزرگواری خودت کوچک باش تا در اینجا نیز باشی، تا باهم باشیم گفته بودم دلم بارانیست با خود چتری نیز بیاور تا به زیرش برویم تا به تو بگویم که" یکی" دوستت دارم شاید مردم فکر کنند که کوچک است اما زیباترین چیزها تنها یکی هستند:یک خدا ،یک خورشید، یک ماه و گاهی "یک" خیلی بیش از آنست که مردم میشنوند :یک لحظه ،یک نگاه ،یک خاطره یا یک دوست...
ببخشید که اصلا آپ نکردیم من دلم گرفته بود اینو نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد:
خداوندا کریمی و مهربان، فروزاننده ی خورشیدی و روزی رسان، به من یاری رسان تا در این ظلمات شبانه قطرات اشکم که عاشقانه فرو میریزد چراغی نباشد برای نااهلان تا بیایند و تنهایی من بر هم زنند و سکوت شبانه را بشکنند سکوتی که در آن با تو نجوا میکنم تا مرا پاسخ گویی...
خداوندا دلم بارانیست من این باران را دوست دارم اما خدایا! نه باران با طوفان، بارانی که ابرها قطعاتی از وجودشان را عاشقانه به سوی زمین روانه میدارند تا نشان دهند که عشقشان به زمین کمتر از خورشید نیست...
خدایا دوستت دارم به خاطر همه ی مهربانی هایت میدانم که ما انسان ها نمیتوانیم پاسخ آن همه خوبی هایت را بدهیم اشتباه میکنیم گناه میکنیم تو را کم سپاس میگوییم، چه زیبا گفت سعدی:هر نفسی که فرو رود ممد حیات است و چون برآید مفرح ذات پس در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب... پس خدایا ببخشای ناتوانیمان را که تو بی نیازترین بی نیازانی!
امروز هم با چند جمله ی ادبی زیبا در خدمت شما هستم امیدوارم خوشتون بیاد
خواهشا نظر یادتون نره:
۱.روزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو
روزي که دلت به ديگري مايل شد کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو
یا آن که وفا کنید تا آخر عمر یا آن که از اوّل آشنایی نکنید
۵.ای کاش بیاموزیم:
وقتی کسی ما را آزار می دهد، آنرا روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کند
۶.هميشه فكركن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميكني پس سعي كن به طرف هيچكس سنگ پرتاب نكني چون اولين چيزي كه ميشكنه دنياي خودته
سلام
از طرف همه (من و پرهام و آرمان )معذرت میخوام ار این که خیلی دیر دیر آپ میکنیم!متاسفانه وقت نیست!
ولی واقعا از شما ممنونم که میاین سر میزنید ما رو تنها نمیذارین. این دفعه با یک شعر بسیار زیبا از پروین اعتصامی
با نام "مست و هشیار" با مضمون سیاسی اجتماعی و شیوه ی منظاره ای در خدمت شما هستیم!
امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرید و بدونید که همیشه هر کسی و هر چیزی مخصوصا جامعه ها اونجوری که دیده میشن نیستن.
مست و هشیار
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت میباید تو را تا خانه ی قاضی برم گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت نزدیک است والی را سرای آنجا شویم گفت والی از کجا در خانه ی خمار نیست؟
گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم گفت پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی زان سبب بی خود شدی گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هشیار مردم مست را گفت هشیاری بیار این جا کسی هشیار نیست
این هم یک شعر حماسی و بسیار زیبا از سیوش کسرائی اصل این شعر بسیار طولانی و من برای این که از حوصله ی شما خارج نباشه کوتاهش کردم اگر مایل بودید متن کامل را بخوانید در قسمت نظرات حتما تذکر دهید تا به ای میل شما ارسال شود!
آرش کمانگیر
برف می بارد ![]()
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
بقیه در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب...
من با شعری جدید و جالب اومدم که سبکش با بقیه متفاوته امیدوارم خوشتون بیاد از این فاصله هم که بین دو پست ایجاد شد معذرت می خوام!
تا چند کشی نعـــره که قانون خـــدا کو؟ گوش شنوا کو؟
آن کس که دهد گوش به عرض فقرا کو؟ گوش شنوا کو؟
مردم همـگی مست و ملنـــگند به بـــازار از دین شده بیزار
انصاف و وفا و صــــفت شرم و حیا کو؟ گوش شنوا کو؟
در خانه همســایه عــروسی است، آ مُلا به به، بارک الا
آن شاخه نبـاتی که شــود قسمت ما کو؟ گوش شنوا کو؟
درعلم و ترقــی، همه آفاق عـــوض شد اخلاق عوض شد
ما را به سوی علـــم و یقین، راهنما کو؟ گوش شنوا کو؟
عالم همه از خلـــعت نورای مشعـــــشع گردیده مخلِِّع
در پیکر ما خلعت موزون و رســـا کو؟ گوش شنوا کو؟
این دوره مگردوره ربات حجال است؟ یا قحط رجال است؟
مردان هنــرپیـــشه انگــشت نمـــــا کو؟ گوش شنوا کو؟
بر زانی و قاتل، نه تقاصی نه قصاصی ای مردك عاصی
امروز در این مســـاله، حكم علمـــا كو گوش شنوا كو...
امـــروز جمیـــع علمــا خــانه نشیــــنند در ماتم دینند
بر گـــردن ما از غم دین شال عزا کو؟ گوش شنوا کو؟
افکنده دو صد غلـــغله بر گنبد گردون صوت گرامافون
جوش علمـــا و فقهــــا وفضــــــلا کو؟ گوش شنوا کو؟
هرگوشه بساطی زشرابست وقمارست دیگی سر بار است
ای مسجدیان امر به معروف شما کو؟ گوش شنوا کو؟
پرسید یکی رحم ومروت به کجا رفت؟ گفتم به هوا رفت
مرغی که برد، کاغذ ما را به هوا کو؟ گوش شنوا کو؟
یک نیمه ایران ز معارف همه دورند نیمی شل و کورند
اندر کف کوران ستـــــم دیده عصا کو؟ گوش شنوا کو؟
دیدیـــم به باغی فقـــرا دستــه به دستــه بر سبزه نشسته
فریاد کشیـــدند همــه ؛«اشرف» ما کو؟ گوش شنـواکو؟
محمد اشرف قزوینی، نسیم شمال

نوروز دمیده شدن روح زندگی درآسمان و زمین و آغاز سال جدید را به شما تبریک میگوییم!
سال خوشی را برای شما و خانواده ی محترمتان آرزو میکنیم!
گروه نویسندگان
با شعر سگها و گرگها از اخوان اومدم خیلی قشنگه حتما بخونید امیدوارم خوشتون بیاد و استفاده کنید:
سگها و گرگها
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
زمين را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود كلبه ي بي
روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولي از زوزه هاي باد پيداست
كه شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده هاي برفها ، باد...
بقیه شعر را در ادامه ی مطلب مشاهده بفرمایید...
ادامه مطلب...
با شعری از رهی معیری اومدم!امیدوارم خوشتون بیاد!نظر هم یادتون نره:
کیم من؟
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بینصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بیفروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کردهای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی
سلام
زندگینامه ی رهی معیری رو در پایین برای استفاده ی شما دوستان قرار دادم امیدوارم لذت ببرید:
رهي معيري، متخلص به «رهي» فرزند محمدحسن خان مويد خلوت در دهم اردبيهشت ما ۱۲۸۸ هجري شمسي در تهران چشم به جهان گشود. پدرش محمدحسن خان چندگاهي قبل از تولد رهي رخت به سراي ديگر کشيده بود.
تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در تهران به پايان برد، آنگاه به استخدام دولت درآمد و در مشاغلي چند انجام وظيفه کرد و از سال ۱۳۲۲ رياست کل انتشارات و تبليغات وزارت پيشه و هنر منصوب گرديد.
رهي از اوان کودکي به شعر و موسيقي و نقاشي علاقه و دلبستگي فراوان داشت و در اين هنر بهره اي به سزا يافت. هفده سال بيش نداشت که اولين رباعي خود را سرود:
![]()
کاش امشبم آن شمع طرب مي آمد وين روز مفارقت به شب مي آمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست اي کاش که جانِ ما به لب مي آمد
بقیه در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب...
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایهی هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمهی بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانهی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هر دم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا
آمدی جانم به ….
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی![]()
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا؟
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟
این هم شعری از مهدی اخوان ثالث!نظر بدید حتما!
زمستان
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و
لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
بقیه در ادامه ی مطلب..........
ادامه مطلب...
باز هم فریدون مشیری!نظر یادتون نره ها!
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد

برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه
شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به خال روزگارا
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكويي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
من با شعر خیلی خیلی قشنگی از استاد فریدون مشیری اومدم! معذرت می خوام که ما همش از چند شاعر محدود شعر می ذاریم!آخه من حیفم میاد شعر های به این قشنگی رو براتون نذارم!
نظر یادتون نره ها!
پرکن پیاله را!
پر کن پیاله را
کاین جام آتشین
دیری ست ره به حال خرابم نمی برد !
این جام ها ? که در پی هم می شود تهی ?
دریای آتش است که ریزم به کام خویش ،
گرداب می رباید و ، آبم نمی برد !
من ، با سمند سرکش و جادویی شراب ،
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا ،
تا شهر یادها ...
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر ، خوابم نمی برد !
هان ای عقاب عشق !
از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد !
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد !
در راه زندگی ،
با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی ،
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب ... آب !
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد !
پر کن پیاله را ...
من دوباره با شعری از استاد فریدون مشیری اومدم.بخونیدش نظر هم بدید!
بهارم دخترم از خواب برخیز
شكر خندی بزن، شوری برانگیز .
گل ِاقبال ِمن، ای غنچه ی ناز
بهار آمد تو هم با او بیامیز.
بقیه در ادامه ی مطلب
ادامه مطلب...

