سلام!!
از همه ی دوستان به خاطر طولانی شدن فاصله ی بین دو پست معذرت میخوام! ببخشید.اصلا وقت اجازه نمیده آپ کنم. ولی نظراتتون رو میخونم...از همه ی دوستانی که تو این مدت ما رو تنها نذاشتن ممنونم...با یه شعر از پروین اعتصامی در خدمتتون هستم...
| برد دزدی را سوی قاضی عسس | خلق بسیاری روان از پیش و پس | |
| گفت: قاضی کاین خطاکاری چه بود؟ | دزد گفت: از مردم آزاری چه سود ؟ | |
| گفت: بدکردار را بد کیفر است | گفت: بد کار از منافق بهتر است | |
| گفت: هان بر گوی شغل خویشتن؟ | گفت: هستم همچو قاضی راهزن | |
| گفت: آن زرها که بردستی کجاست؟ | گفت: در همیان تلبیس شماست | |
| گفت: آن لعل بدخشانی چه شد؟ | گفت: میدانیم و میدانی چه شد! | |
| گفت: پیش کیست آن روشن نگین؟ | گفت: بیرون آر دست از آستین | |
| دزدی پنهان و پیدا، کار تست | مال دزدی، جمله در انبار تست | |
| تو قلم بر حکم داور میبری | من ز دیوار و تو از در میبری | |
| حد بگردن داری و حد میزنی | گر یکی باید زدن، صد میزنی | |
| میزنم گر من ره خلق، ای رفیق | در ره شرعی تو قطاع الطریق | |
| میبرم من جامهی درویش عور | تو ربا و رشوه میگیری به زور | |
| دست من بستی برای یک گلیم | خود گرفتی خانه از دست یتیم | |
| من ربودم موزه و طشت و نمد | تو سیهدل مدرک و حکم و سند | |
| دزد جاهل، گر یکی ابریق برد | دزد عارف، دفتر تحقیق برد | |
| دیدههای عقل، گر بینا شوند | خود فروشان زودتر رسوا شوند | |
| دزد زر بستند و دزد دین رهید | شحنه ما را دید و قاضی را ندید | |
| من براه خود ندیدم چاه را | تو بدیدی، کج نکردی راه را | |
| میزدی خود، پشت پا بر راستی | راستی از دیگران میخواستی ؟ | |
| دیگر ای گندم نمای جو فروش | با ردای عجب، عیب خود مپوش! |
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آذر 1387 توسط پویا

