سلام! من امروز قسمتي از كتاب شيطان و دوشيزه پريم نوشته پائولو كوئيلو نويسنده مشهورو براتون ميزارم كه ميشه گفت يك داستان كوتاهه! لذت ببربد!
را ه بهشت

مردي با اسب و سگش در جاده اي راه مي رفتند . هنگام عبور ازكنار درخت عظيمي،صاعقه اي فرود آمد و آنها را گشت .
اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت .
گاهي مدتها طول مي كشد تا مرده ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند .
پياده روي درازي بود ، تپه بلندي بود ، آفتاب تندي بود ، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند . در يك پيچ جاده دروازه اي تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي شد و
در وسط آن چشمه اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود . رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد :«روز به خير اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است ؟»
دروازه بان :«روز به خير ، اينجا بهشت است .»
-چه خوب كه به بهشت رسيديم خيلي تشنه ايم
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت : «مي توانيد وارد شويد و هرچه قدر دلتان مي خواهد بنوشيد »
-اسب و سگم هم تشنه اند .
نگهبان : واقعا متاسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است .
مرد خيلي نااميد شد ، چون خيلي تشنه بود ، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد . از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد.
پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند ، به مزرعه اي رسيدند . راه ورود به اين مزرعه، دروازه قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي شد .
مردي در زير سايه درخت ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشاند بود ، احتمالا خوابيده بود .
مسافر گفت : روز به خير
مرد با سرش جواب داد .
-ما خيلي تشنه ايم ، من ، اسبم ، و سگم .
مرد به جايي اشاره كرد و گفت : ميان آن سنگ ها چشمه اي است . هر قدر كه مي خواهيد بنوشيد
مرد ، اسب و سگ ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي شان را فرونشاندند مسافر از مرد تشكر كرد .مرد گفت :هر وقت كه دوست داشتيد ، مي توانيد برگرديد .
مسافر پرسيد : فقط مي خواهم بدانم نام اينجا چيست ؟
ـ بهشت
ـ بهشت ؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است !
ـ آنجا بهشت نيست ، دوزخ است .
مسافر حيران ماند : بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سر در گمي زيادي مي شود !
ـ كاملا برعكس ؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي كنند . چون تمامي آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي مانند
«شيطان و دوشيزه پريم »
پائو لو كوئيلو
بعد از این ۷ یا ۸ ماهی که این وبو زدیم...گفتم یه سری بزنم به آرشیو اون ماه های اول...برای خودم خیلی جالب بود...اونجا چندین شعر رو دوباره خوندم که گفتم حیفه دوباره نذاریمشون...یکی از اون شعرای خیلی قشنگ از استاد فریدون مشیری بود...به نام کوچه...امیدوارم لذت ببرید...![]()
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
ماه بالای سر آبادی است
اهل آبادی در خواب
روی این مهتابی خشت غربت را می بویم
باغ همسایه چراغش روشن
من چراغم خاموش
ماه تابنده به بشقاب خیار به لب کوزه آب
غوک ها می خوانند
مرغ حق هم گاهی
کوه نزدیک من است : پشت افراها ، سنجدها ، و بیابان پیداست
سنگ ها پیدا نیست
گلچه ها پیدا نیست
سایه هایی از دور
مثل تنهایی آب
مثل آواز خدا پیداست
نیمه شب باید باشد
دب اکبر آن است دو وجب بالاتر از بام .....
آسمان آبی نیست
روز آبی بود
یاد من باشد فردا
بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم
یاد من باشد فردا
لب سلخ
طرحی از بز ها بردارم
طرحی از جاروها
سایه هاشان در آب
یاد من باشد فردا
هر چه پروانه که می افتد در آب
زود از آب در آورم
یاد من باشد فردا
کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد
یاد من باشد فردا لب جوی
حوله ام را هم با
چوبه بشویم
یاد من باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است
بعد از مدت ها دوباره یادی میکنیم از قیصر امین پور با شعری کوتاه اما زیبا...لطفا نظر یادتون نره!
الفبای درد از لبم می تراود

نه شبنم ، که خون از لبم می ترواد
سه حرف است مضمون سی پاره ی دل
الف ، لام ، میم. از لبم می تراود
چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم می تراود
ز دل بر لبم تا دعایی بر آید
اجابت ز هر یاربم می تراود
ز دین ریا بی نیازم ، بنازم
به کفری که از مذهبم می تراود
خوشبختانه همه ی بچه های مدرسمون در آزمون ورودی به دبیرستان تیزهوشان قبول شدند...
منتظر تبریکات شما دوستان گرامی هستیم....![]()
توی یک روز سپید.گفتی که عاشقمی
فک میکردم تا همیشه تو شریک غممی
دستای خسته ی من.اروم گرفت تو دست تو
تا تو یک روز سیاه تو به من گفتی برو
دیگه این قلب شکسته جایی رو بلد نبود
توی مرداب غریب این زمونه مرده بود
این قلب کوچک و خسته تو دلت جا نگرفت
قلبی که با هر کدوم از نفس هات جون میگرفت
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يک لحظه اول
که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي
بروي يکدگر ويرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي
گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پيمانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري
پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را
واژگون مستانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمايان
سبحه صد دانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان
هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو
آواره و ديوانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را
پروانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بعرش کبريائي با همه صبر خدايي
تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک
ناروا گرديده خواري مي فروشد
گردش اين چرخ را
وارونه بي صبرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق
فتنه اين علم عالم سوز مردم کش
بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري
در اين دنياي پر افسانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم
همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته
و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد
و گر نه من بجای او چو بودم ،
يکنفس کي عادلانه سازشي
با جاهل و فرزانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد!
عجب صبري خدا دارد!
سلام
بدون شرح!
سالها پيش از اين
زير يک سنگ گوشه اي از زمين
من فقط يک کمي خاک بودم همين
يک کمي خاک که دعايش
پر زدن آن سوي پرده آسمان بود
آرزويش هميشه
ديدن آخرين قله کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
يک شب
آخر دعايش اثر کرد
يک فرشته
تمام زمين را خبر کرد
و خدا تکه اي خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را توي دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توي دست خدا نور شد
پر گرفت از زمين دور شد
راستي!
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهي اوقات اين همه از خدا دور هستم؟؟؟!!
از کتاب چاي با طعم خدا
***********
ریشه در خاک
تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.


