آب زنید راه را هین که نگار میرسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد
راه دهید یار را آن مه ده چهار را کز رخ نوربخش او نور نثار می رسد
چاک شده ست آسمان، غلغله ای ست در جهان عنبر و مشک می دمد، سنجق یار می رسد
رونق باغ می رسد،چشم و چراغ می رسد غم به کناره می رود، مه به کنار می رسد
تیر روانه می رود، سوی نشانه می رود ما چه نشسته ایم پس؟ شه ز شکار می رسد
باغ سلام میکند،سرو قیام میکند سبزه پیاده میرود،غنچه سوار می رسد
خلوتیان آسمان تا چه شراب میخورند! روح خراب و مست شد، عقل خمار میرسد
چون برسی به کوی ما، خامشی است خوی ما ران که ز گفت و گوی ما، گرد و غبار میرسد



ویرایش:پویا









سلام
اینم یه شعر از فریدون مشیری:
از تو ميپرسم، اي اهورا
ميتوان در جهان جاودان زيست؟
(ميرسد پاسخ از آسمانها):
- هر كه را نام نيكو بماند،
جاوداني است
از تو ميپرسم، اي اهورا
تا به دست آورم نام نيكو
بهترين كار در اين جهان چيست؟
(ميرسد پاسخ از آسمانها):
- دل به فرمان يزدان سپردن
مشعل پر فروغ خرد را
سوي جانهاي تاريك بردن
از تو ميپرسم، اي اهورا
چيست سرمايه رستگاري؟
(ميرسد پاسخ از آسمانها):
- دل به مهر پدر آشنا كن
دين خود را به مادر ادا كن
اي پدر، اي گرانمايه مادر
جان فداي صفاي شما باد
با شما از سر و زر چه گويم
هستي من فداي شما باد
با شما، صحبت از «من» خطا رفت
من كه باشم؟ بقاي شما باد
اي اهورا
من كه امروز، در باغ گيتي
چون درختي همه برگ و بارم
رنجهاي گران پدر را
با كدامين زبان پاس دارم
سر به پاي پدر ميگذارم
جان به راه پدر ميسپارم
ياد جان سوختنهاي مادر
لحظهاي از وجودم جدا نيست
پيش پايش چه ريزم؟ كه جان را
قدر يك موي مادر بها نيست
او خدا نيست، اما وفايش
كمتر از لطف و مهر خدا نيست.....

