تبليغاتX
اختر آسمان ادب پارسی
دوستان به که ز وی یاد کنند دل بی دوست دلی غمگین است
سلام

باز هم با چند تا جمله اومدم امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرید:

۱. منتظر باش اما معطل نشو ، تحمل کن اما توقف نکن ، قاطع باش اما لجباز نباش ،صريح باش اما گستاخ نباش ، بگو آره اما نگو حتماً ، بگو نه ولي نگو ابداً ...

۲.قوانين شاد زيستن : ۱- اگر شما چيزي را دوست داريد از آن لذت ببريد . ۲ - اگر شما چيزي را دوست نداريد از آن دوري جوئيد. ۳ - اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد از ان دوري کنيد آن را تغيير دهيد. ۴ - اگر شما چيزي را دوست نداريد و نمي توانيد از آن دوري کنيد و نمي توانيد آن را تغيير دهيد آن را بپذيريد. ۵ - با تغيير نگرشتان نسبت به چيزهايي که انها را دوست نمي داريد انها را بپذيريد .

۳.زندگي رياضيات است . خوبي ها را جمع كنيد ، دعواها را كم كنيد ، شادي ها را ضرب كنيد ، دردها را تقسيم كنيد ، نفرت ها را زير راديكال ببريد . عشق را به توان برسانيد .

۴.برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در ابتداي کمال … بنگر که چگونه مي افتي ؟!

۵.کساني که در عشق عاقلند ، بيشتر عاشقند و کمتر حرف ميزنند .


نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 توسط پویا
سلام

این هم مثل قبلیه دلم گرفته بود گفتم بنویسم تا شاید بهتر بشم:(خواهش میکنم نظراتتونو دریغ نکنید)

...دلم آرام است و باز هم بارانی! هر چیزی و هر کسی در اینجا جایی دارد اما تو کجایی؟ تو بزرگی اما تک دل من...کوچک مانند قناری...به بزرگواری خودت کوچک باش تا در اینجا نیز باشی، تا باهم باشیم گفته بودم دلم بارانیست با خود چتری نیز بیاور تا به زیرش برویم تا به تو بگویم که" یکی" دوستت دارم شاید مردم فکر کنند که کوچک است اما زیباترین چیزها تنها یکی هستند:یک خدا ،یک خورشید، یک ماه و گاهی  "یک" خیلی بیش از آنست که مردم میشنوند :یک لحظه ،یک نگاه ،یک خاطره یا یک دوست...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 توسط پویا
سلام

ببخشید که اصلا آپ نکردیم من دلم گرفته بود اینو نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد:

خداوندا کریمی و مهربان، فروزاننده ی خورشیدی و روزی رسان، به من یاری رسان تا در این ظلمات شبانه قطرات اشکم که عاشقانه فرو میریزد چراغی نباشد برای نااهلان تا بیایند و تنهایی من بر هم زنند و سکوت شبانه را بشکنند سکوتی که در آن با تو نجوا میکنم تا مرا پاسخ گویی...

خداوندا دلم بارانیست من این باران را دوست دارم اما خدایا! نه باران با طوفان، بارانی که ابرها قطعاتی از وجودشان را عاشقانه به سوی زمین روانه میدارند تا نشان دهند که عشقشان به زمین کمتر از خورشید نیست...

خدایا دوستت دارم به خاطر همه ی مهربانی هایت میدانم که ما انسان ها نمیتوانیم پاسخ آن همه خوبی هایت را بدهیم اشتباه میکنیم گناه میکنیم تو را کم سپاس میگوییم، چه زیبا گفت سعدی:هر نفسی که فرو رود ممد حیات است و چون برآید مفرح ذات پس در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب... پس خدایا ببخشای ناتوانیمان را که تو بی نیازترین بی نیازانی!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 توسط پویا
                         فریدون مشیری        خاموش

                                   در ساغر ما گل شرابی نشکفت 
                            در این شب تیره ماهتابی نشکفت 
                            گفتم به ستاره خانه صبح کجاست ؟
                            افسوس که بر لبش جوابی نشکفت


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 توسط نسرین

فريدون مشيري

 به دريا شكوه بردم از شب دشت،    

وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،    

به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛   

     سري مي زد به سنگ و باز مي گشت .!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 توسط نسرین

رهی معیری   غرق تمنای تو ام         

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم؟
گر شکوه ای دارم ز دل
،
با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل
،
در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای
،
تا برگزینم پیشه ای
 آخر به یک پیمانه می
،
اندیشه را باطل کنم
 آنرو ستانم جام را
،
آن مایه ي آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم ،چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام ،موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی
،
از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 توسط نسرین
 برادرم دیوان عبید رو از کتابخونه شون گرفته بود. به فکرم رسید یکی از اشعارش رو براتون بذارم. بفرمائید:

مرا قرش هست و دیگر هیچ نیست     فراوان مرا خرج و، زر هیچ نیست
جهان گو همه عشر و عشرت بگیر      مرا زین حکایت خبر هیچ نیست
هنر خود را ندانم و گر نیز هست         چو طالع نباشد،هنر هیچ نیست
عنان ارادت چون از دست رفت           غم و فکر برگ و دگر هیچ نیست
به درگاه او ارتجا کن عبید                  که این رفتن دربدر هیچ نیست

ممکنه خوشتون نیاد ولی با توجه به کثرت وقتی که من داشتم، فعلا تحمل کنید.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 توسط آرمان
برای این پست چند خط می نویسم تا شاید دیدتون نسبت به زندگی عوض بشه! موفق باشید!

زندگی یعنی چکیدن                      همچو شمع از گرمی عشق

زندگی یعنی لطافت                      گم شدن در نرمی عشق

زندگی یعنی دویدن                      بی امان در وادی عشق

رفتن و آخر رسیدن                      بر در آبادی عشق


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 توسط پرهام
درباره وبلاگ
با سلام خدمت شما دوستداران ادبیات پارسی، من(پویا) به کمک سایر دوستانم از دبیرستان شهيد هاشمي نژاد مشهد سعی می کنیم محیط پر بار و جالبی رو برای شما به ارمغان بیاوریم.منتظر کمک های شما هستیم وشما هم منتظر مطالب ما باشید.(به آرشیو ما هم سر بزنید ضرر نمی کنید)
دم دستی
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه


Blog Skin