امروز هم با چند جمله ی ادبی زیبا در خدمت شما هستم امیدوارم خوشتون بیاد
خواهشا نظر یادتون نره:
۱.روزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو
روزي که دلت به ديگري مايل شد کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو
یا آن که وفا کنید تا آخر عمر یا آن که از اوّل آشنایی نکنید
۵.ای کاش بیاموزیم:
وقتی کسی ما را آزار می دهد، آنرا روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کند
۶.هميشه فكركن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميكني پس سعي كن به طرف هيچكس سنگ پرتاب نكني چون اولين چيزي كه ميشكنه دنياي خودته
گفتم که خدا مرا مرادی بفرست طوفان زده ام راه نجاتی بفرست
فرمود که با زمزمه ی یا مهدی نذر گل نرگس صلواتی بفرست
خوبی و مهرو صفا٬ قانون انسان بودن است کاش قانونهايمان٬ يکدم رعايت می شدند
اشکهای همدلی از روی مکر است وفريب کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند
گاهی از غم ميشود ويران دلم٬ ای کاشکی بين دلها٬غصه ها مردانه قسمت می شدند
سلام
از طرف همه (من و پرهام و آرمان )معذرت میخوام ار این که خیلی دیر دیر آپ میکنیم!متاسفانه وقت نیست!
ولی واقعا از شما ممنونم که میاین سر میزنید ما رو تنها نمیذارین. این دفعه با یک شعر بسیار زیبا از پروین اعتصامی
با نام "مست و هشیار" با مضمون سیاسی اجتماعی و شیوه ی منظاره ای در خدمت شما هستیم!
امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرید و بدونید که همیشه هر کسی و هر چیزی مخصوصا جامعه ها اونجوری که دیده میشن نیستن.
مست و هشیار
محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت میباید تو را تا خانه ی قاضی برم گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت نزدیک است والی را سرای آنجا شویم گفت والی از کجا در خانه ی خمار نیست؟
گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم گفت پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست
گفت می بسیار خوردی زان سبب بی خود شدی گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست
گفت باید حد زند هشیار مردم مست را گفت هشیاری بیار این جا کسی هشیار نیست
حسین ممتحنی، مشهور به حمید سبزواری سال 1304 در سبزوار و در خانواده ای متدین متولد شد. 
پدرش عبدالوهاب ، پیشه ور ساده ای بود که قریحه ی شعر داشت . او از نوادگان ملا محمدصادق ممتحنی ، شاعری مردمی است که مجرم تخلص می کرد و آثارش در سفری به مشهد در حمله ی راهزنان به یغما رفت.
سبزواری 14 ساله بود که سرودن شعر را آغاز کرد و فریاد ناله عنوان نخستین دفتر شعر اوست که در آن با طنزی تلخ ، دردهای مشترک مردم میهن اش را به تصویر کشیده است.
سرود درد حمید سبزواری یادگار و بازتابی از درد او و درد ملت بزرگی است که 25 سال به اسارت فرهنگی سیاسی آمریکا درآمده بود.
شعر سبزواری ، شناسنامه ی زمانمند انقلاب است ، زیرا کمتر حادثه یا رویدادی است که انعکاسی در شعر او نداشته باشد.
از آثار او می توان به سرود درد، سرود سپید ، کاروان سپیده ، یاد یاران، به رنگ آمده دشمن...، گزیده ی ادبیات معاصر و سرودی دیگر اشاره کرد.
حمید سبزواری ، در سال های اخیر به خاطر تلاش های بسیارش در عرصه ی شعر از سوی ستاد همایش چهره های ماندگار به عنوان چهره ی ماندگار در رشته ی شعر برگزیده شد.
*************************************************************
محبوب من از راه به در برد مرا
در مسلخ عشق بی خبر برد مرا
در خویش فنا کرد و رهاند از خویشم
معبود ازل سوخته پر بود مرا
این پست در مورد نامه ی چارلی چاپلین به دخترشه دلقک پیری که با این نامه نشون داد که روحش چقدر بزرگه!(این نامه در ردیف بهترین نامه های دنیا قرار گرفته)اگر نخونید فکر میکنم ضرر کنید!درسته که نسبتا طولانیه ولی ارزششو داره!
(ویرایش= پویا)
ژرالدین ! دخترم،
اینجا شب است... شب نوئل؛ در قلعه ی کوچک من همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند، نه تنها برادر و خواهر تو ، حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خود را به این اتاق کوچک نیمه روشن ، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم .
من از تو بس دورم خیلی دور... اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشم خانه ی من دور کنند؛تصویر تو آنجا روی میز هم هست ،تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست ، اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی صحنه ی پر شکوه شانزه لیزه می رقصی ؛ این را می دانم، و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم، و درین ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می بینم . شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پرشکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده، شاهزاده خانم باش و برقص ، ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقه ی تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ، ترا فرصت هشیاری داد ، در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار، من پدر تو هستم ژرالدین! من چارلی چاپلین هستم ! وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم : قصه ی زیبای خفته در جنگل،قصه ی اژدهای بیدار در صحرا ، خواب که به چشمان پیرم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتم: برو! من در رویای دخترم خفته ام ، رویا می دیدم ژرالدین، رویا...رویای فردای تو ، رویای امروز تو...
بقیه ی نامه در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب...
این هم یک شعر حماسی و بسیار زیبا از سیوش کسرائی اصل این شعر بسیار طولانی و من برای این که از حوصله ی شما خارج نباشه کوتاهش کردم اگر مایل بودید متن کامل را بخوانید در قسمت نظرات حتما تذکر دهید تا به ای میل شما ارسال شود!
آرش کمانگیر
برف می بارد ![]()
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
بقیه در ادامه ی مطلب...
ادامه مطلب...
من با شعری جدید و جالب اومدم که سبکش با بقیه متفاوته امیدوارم خوشتون بیاد از این فاصله هم که بین دو پست ایجاد شد معذرت می خوام!
تا چند کشی نعـــره که قانون خـــدا کو؟ گوش شنوا کو؟
آن کس که دهد گوش به عرض فقرا کو؟ گوش شنوا کو؟
مردم همـگی مست و ملنـــگند به بـــازار از دین شده بیزار
انصاف و وفا و صــــفت شرم و حیا کو؟ گوش شنوا کو؟
در خانه همســایه عــروسی است، آ مُلا به به، بارک الا
آن شاخه نبـاتی که شــود قسمت ما کو؟ گوش شنوا کو؟
درعلم و ترقــی، همه آفاق عـــوض شد اخلاق عوض شد
ما را به سوی علـــم و یقین، راهنما کو؟ گوش شنوا کو؟
عالم همه از خلـــعت نورای مشعـــــشع گردیده مخلِِّع
در پیکر ما خلعت موزون و رســـا کو؟ گوش شنوا کو؟
این دوره مگردوره ربات حجال است؟ یا قحط رجال است؟
مردان هنــرپیـــشه انگــشت نمـــــا کو؟ گوش شنوا کو؟
بر زانی و قاتل، نه تقاصی نه قصاصی ای مردك عاصی
امروز در این مســـاله، حكم علمـــا كو گوش شنوا كو...
امـــروز جمیـــع علمــا خــانه نشیــــنند در ماتم دینند
بر گـــردن ما از غم دین شال عزا کو؟ گوش شنوا کو؟
افکنده دو صد غلـــغله بر گنبد گردون صوت گرامافون
جوش علمـــا و فقهــــا وفضــــــلا کو؟ گوش شنوا کو؟
هرگوشه بساطی زشرابست وقمارست دیگی سر بار است
ای مسجدیان امر به معروف شما کو؟ گوش شنوا کو؟
پرسید یکی رحم ومروت به کجا رفت؟ گفتم به هوا رفت
مرغی که برد، کاغذ ما را به هوا کو؟ گوش شنوا کو؟
یک نیمه ایران ز معارف همه دورند نیمی شل و کورند
اندر کف کوران ستـــــم دیده عصا کو؟ گوش شنوا کو؟
دیدیـــم به باغی فقـــرا دستــه به دستــه بر سبزه نشسته
فریاد کشیـــدند همــه ؛«اشرف» ما کو؟ گوش شنـواکو؟
محمد اشرف قزوینی، نسیم شمال
با عرض سلام، همون طور که میدونید عیدتون مبارک (!) و سال خوبی داشته باشید. خوب پویا رفته مسافرت و من فعلا تنها وبلاگ رو اداره می کنم. چون بقیه بچه ها هم فعلا نیستن حالا کجا هستن نمیدونم!
تصمیم گرفتم براتون شعری زیبا از فریدون مشیری بذارم که درمورد دوستی و با عنوان پوزش هست:
دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است
در ضمير يكدگر
باغ گل روياندن است
گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست
باغبانش، رنج تا گل بردمد
گفته بودم گر به بار آيد درست
زندگي را چون بهشت
تازه، عطرافشان و گلباران كند
گفته بودم، ليك، با من كس نگفت
خاك را از ياد بردي خاك را
لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ
بذرهاي آرزويي پاك را
آب و خورشيد و نسيم و مهر را
زانچه ميبايست افزون داشتم
شوربختي بين كه با آن شوق و رنج
« در زمين شوره سنبل» كاشتم
- گل؟
چه جاي گل، گياهي برنخاست
در پي صد بار بذرافشانيام
باغ من، اينك بيابان است و بس
وندر آن من مانده با حيرانيام
پوزشم را ميپذيري، بيگمان
عشق با اين اشكها، بيگانه نيست
دوستي بذريست، اما هر دلي
درخور پروردن اين دانه نيست.

