تبليغاتX
اختر آسمان ادب پارسی
دوستان به که ز وی یاد کنند دل بی دوست دلی غمگین است
 

 

        نوروز  دمیده شدن روح زندگی درآسمان و زمین و آغاز سال جدید را به شما تبریک میگوییم!

سال خوشی را برای شما و خانواده ی محترمتان آرزو میکنیم!

                                                                                                                گروه نویسندگان


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 توسط پویا
سلام

 با شعر سگها و گرگها از اخوان اومدم خیلی قشنگه حتما بخونید امیدوارم خوشتون بیاد و استفاده کنید:

سگها و گرگها

هوا سرد است و برف آهسته بارد
 ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
 زمين را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود كلبه ي بي
روزن شب
 سرود برف و باران است امشب
 ولي از زوزه هاي باد پيداست
 كه شب مهمان توفان است امشب
 دوان بر پرده هاي برفها ، باد...

بقیه شعر را در ادامه ی مطلب مشاهده بفرمایید...



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط پویا
امروز یکی از بهترین شعر های ابتهاجرا به نام خواب و خیال را برایتان میزارم!

 

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
 پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
 کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
 خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
 درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
 آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
 چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
 بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
 آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
 سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
 عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 توسط پرهام
۱.گرچه در شطرنج سخت زندگانی باختم
لاجرم با هر غم و درد و عذابی ساختم
زیر شلاق حوادث آنقدر خونین شدم
تا به آنجائی كه دل در موج خون انداختم
این منم تنهاترین در لحظه های واپسین
یك گل خوشرنگ سبز آرزو نشناختم
آشیان آرزویم سوخت و ویرانه شد
عشق در آوار باورهای من افسانه شد
شعله ای بر پا نبود جز شعله های گرم عشق
عشق هم خاكستر سرد مرا بیگانه شد
پوپك آواره ای گشتم كه باد مهرگان
لانه اش بر باد داد و تا ابد بی لانه شد

۲.كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت.

۳.فراموش كن آنچه را كه نمي تواني به دست بياوري و بدست آور آنچه را كه نميتواني فراموش كني

 ۴.آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم/ از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم/ تقصير كسي نيست كه اين گونه غريبيم/ شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

۵.مهرباني را در نگاه منتظر كودكي ديدم كه آبنباتش را به دريا انداخت تا آب شيرين شود

۶.شمع داني که دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش  داد و گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي

۷.گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟!   گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.   خنده كرد و دل ز دستانم ربود   تا به خود باز آمدم او رفته بود    دل ز دستش روي خاك افتاده بود    جاي پايش روي دل جا مانده بود


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 توسط نسرین
امروز یک شعر برای تمامی عاشقان دنیا میزارم! هر کی عاشقه نظر بده!

 



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 توسط پرهام
سلام دوباره

با شعری از رهی معیری اومدم!امیدوارم خوشتون بیاد!نظر هم یادتون نره:

کیم من؟

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی

 نه بر مژگان من اشکی نه بر لب‌های من آهی

نه جان بی‌نصیبم را پیامی از دلارامی

نه شام بی‌فروغم را نشانی از سحرگاهی

 نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی

 ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی

 بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی

 به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی

 کیم من؟ آرزو گم کرده‌ای تنها و سرگردان

 نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

 گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی

گهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی

 رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکب‌ها

 به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم اسفند 1386 توسط پویا

سلام

زندگینامه ی رهی معیری رو در پایین برای استفاده ی شما دوستان قرار دادم امیدوارم لذت ببرید:

رهي معيري، متخلص به «رهي» فرزند محمدحسن خان مويد خلوت در دهم اردبيهشت ما ۱۲۸۸ هجري شمسي در تهران چشم به جهان گشود. پدرش محمدحسن خان چندگاهي قبل از تولد رهي رخت به سراي ديگر کشيده بود.
تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در تهران به پايان برد، آنگاه به استخدام دولت درآمد و در مشاغلي چند انجام وظيفه کرد و از سال ۱۳۲۲ رياست کل انتشارات و تبليغات وزارت پيشه و هنر منصوب گرديد.
رهي از اوان کودکي به شعر و موسيقي و نقاشي علاقه و دلبستگي فراوان داشت و در اين هنر بهره اي به سزا يافت. هفده سال بيش نداشت که اولين رباعي خود را سرود:

کاش امشبم آن شمع طرب مي آمد                    وين روز مفارقت به شب مي آمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست            اي کاش که جانِ ما به لب مي آمد

بقیه در ادامه ی مطلب...



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم اسفند 1386 توسط پویا
امروز بعد از مدتی دوباره با یک شعر برگشتم! با شعری از مهدی عابدینی! بخونیدش! قشنگه!

ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم اسفند 1386 توسط پرهام
با عرض سلام خدمت شما دوستان محترم شعری زیبا از استاد شهریار برای شما عزیزان قرار داده ام . امیدوارم لذت ببرید.

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را


دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را 

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هر دم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 توسط پویا
 حکیم ناصر خسرو از شاعران بزرگ و فیلسوفان برتر خراسان قدیم(افغانستان) است که بر اغلب علوم عقلی و نقلی زمان خود از قبیل فلسفهٔ یونانی و حساب و طب و موسیقی و نجوم و فلسفه و کلام تبحر داشت و در اشعار خویش به کرات از احاطه داشتن خود بر این علوم تأکید کرده است. ناصرخسرو بهمراه حافظ و رودکی جزء سه شاعری است که کل قرآن را از برداشته است. وی در آثار خویش، از آیات قرآن برای اثبات عقاید خودش استفاده کرده است.

نمونه ی اشعار در ادامه مطلب (یک چیز دیگه هم هست)



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 توسط آرمان
شعری زیبا از شهریار!لذت ببرید

آمدی جانم به ….

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

 بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟

 عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

 نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

 شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا؟

 ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

 آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

 در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟

 در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 توسط پویا
بچه بودم فکر مي کردم خدا هم شکل ماست .......  مثل من، تو، ما، همه، اونيز موجودي دوپاست
در خيال کوچک خود فکر مي کردم خدا  ..............  پيرمردي مهربان است وبه دستش يک عصاست
مثل آقاجان به چشمش عينکي دارد بزرگ ...............  با کلاه وساعتي کهنه که زنجيرش طلاست
يک کت وشلوار مي پوشد به رنگ قهوه اي .......... حال وروز جيب هايش هم هميشه روبه راست
فکر مي کردم که پيپش را مرتب مي کشد ....................  سرفه هاي او دليل رعد وبرق ابرهاست
گاهگاهي نسخه مي پيچد طبابت مي کند ...............  مادرم مي گفت او هر دردمندي را دواست
فکر مي کردم که شبها روي يک تخت بزرگ ...............  مثل آدمها ومن در خوابهاي خوش رهاست
چندسالي که گذشت از عمر من، فهميده ام ...................  اوحسابش از تمام عالم وآدم جداست
مهربانتر از پدر، مادر،شما،آقابزرگ ......................  اوشبيه هيچ فردي نيست، نه! چون او خداست


نوشته شده در تاريخ جمعه دهم اسفند 1386 توسط نسرین
با سلام

چند جمله ی ادبی رو برای استفاده ی دوستان می نویسم!امیدوارم مورد استفاده ی شما قرار بگیرد!

۱ـ دو چیز برای آدمی مصیبت است : ۱-داشتن آرزو که همه عمر به دنبال آن می دوی۲-نداشتن آرزو که دیگر امیدی برای ادامه ی زندگی نداری!

۲ـ ما دور مداری از خطر می گردیم          تا صبح به دنبال سحر می گردیم

 سوگند به لاله ها که همچون خورشید          زرد آمده ایم و سرخ بر می گردیم

۳ـ ساقیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست          یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست

۴ـ بیاییم به چشمانمان خوب بیاموزیم که هر کس ارزش دیدن ندارد!

۵ـ وجدانت را آنگه که راحت ببینی آرامش به دستت خواهد آمد(پل روبنس)

۶- بخشش زیباست و زیباتر  فراموش کردن آن می باشد.(رابرت براونینگ)

۷- میراثی گرانبهاتر از راستی و درستی نیست .(شکسپیر)

۸-عشق اگر آبی بود لحظه های عمر اگر باقی بود من تمام لحظه ها را رنگ آبی می زنم!

۹ـ زندگی زیباست زشتی‌های آن تقصیر ماست، در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست! زندگی آب روانی است روان می‌گذرد... آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد

۱۰-همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی         که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

     تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد           همگان روند و آیند و تو هم چنان که هستی


نوشته شده در تاريخ جمعه دهم اسفند 1386 توسط نسرین
آرمان ۲۰ تای اول رو گذاشته بود بقیشو من الان میزارم.البته به صورت عکس هست تا آرمان تایپشون کنه!

در ادامه ی مطلب...



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ جمعه دهم اسفند 1386 توسط اشکان
     سوالات المپیاد ادبیات سال سوم راهنمایی تا ۲۰ تاش کامل شد و مثل همیشه اگه خواستید بگید تا ادامه ش رو براتون بذارم. این دفعه هم تایپ شده تا راحتتر باشید باهاشون. می خواستم بذارمتو صفحات جداگانه ولی هنوز حق دسترسی به بعضی چیزا رو ندارم و نمی تونم این کار رو انجام بدم.

المپیاد علمی ادبیات فارسی پایه سوم راهنمایی
اداره آموزش و پرورش ناحیه 4 مشهد
2/12/86

تعداد سوالات نوشته شده: ۲۰ از ۴۰ (اگر نظر بدین ۲۰ تای آخرش رو هم میذارم.)

بروید به ادامه مطلب



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم اسفند 1386 توسط آرمان
امروز با یک شاعر معاصر که شاید کمتر نامشونو شنیده باشید اومدم! امیدوارم خوشتون بیاد!

یک دامن گل
                                  


چون درخت فروردین، پر شکوفه شد جانم؛
دامنی ز گل دارم، بر چه کس بیفشانم؟
ای نسیم جان پرور، امشب از برم بگذر؛
ورنه این چنین پرگل تا سحر نمی مانم.
لاله وار خورشیدی در دلم شکوفا شد؛
صد بهار گرمی‌زا  سر زد از زمستانم.
دانه امید، آخر، شد نهال بارآور:
صد جوانه پیدا شد از تلاش پنهانم.
پرنیان مهتابم در خموشی شبها؛
همچو کوه پابرجا، سر بنه به دامانم.
بوی یاسمن دارد خوابگاه آغوشم؛
 رنگ نسترن دارد شانه های عریانم.
شعر همچو عودم را آتش دلم سوزد:
موج عطر ازان رقصد در دل شبستانم.
کس، به بزم میخواران، حال من نمی‌داند،
زان که با دل پرخون، چون پیاله خندانم.
در کتاب دل، سیمین، حرف عشق می‌جویم؛
روی گونه می لرزد سایه‌های مژگانم...



نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم اسفند 1386 توسط پرهام
سلام

این هم شعری از مهدی اخوان ثالث!نظر بدید حتما!

زمستان

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و
لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
 به اكراه آورد دست از بغل بيرون
 كه سرما سخت سوزان است

بقیه در ادامه ی مطلب..........



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم اسفند 1386 توسط پویا
امروز شعر در تعزیت پدر پروین را برایتان میزارم! منتظر تحول عظیمی در شاعران شعر های این وبلاگ باشید!

ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم اسفند 1386 توسط پرهام
سلام

باز هم فریدون مشیری!نظر یادتون نره ها!

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

 بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
 برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه
شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
 نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به خال روزگارا
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
 خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
 خوش به حال جام لبريز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 اي دل من گرچه در اين روزگار
 جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
 نقل و سبزه در ميان سفره نيست
 جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
 گر نكويي شيشه غم را به سنگ
 هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم اسفند 1386 توسط پویا
 همونطور که قول دادم سریعا چندتا از اشعار دفتر اول مثنوی معنوی رو براتون آماده کردم...

 

مشورت کردن خدای تعالی با فرشتگان در ایجاد خلق  



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم اسفند 1386 توسط آرمان

***امروز بعد از مدتها سردر گمی این که چرا نمیتونم وارد کنترل پنل وبلاگ بشم با یک مطلب در مورد جناب آقای مولانا جلال الدین محمد بلخی اومدم. پست بعدی هم به احتمال زیاد اختصاص پیدا خواهد کرد به اشعاری از استاد.***

جلال‌الدین محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی
معروف به جلال‌الدین رومی، جلال‌الدین بلخی، رومی، مولانا و مولوی (۶۰۴ - ۶۷۲ قمری)
  از زبده‌ترین عارفان و یکی از مشهورترین شاعران ایرانی و فارسی‌زبان به شمار می‌آید. نام او محمد و لقبش در دوران حیات خود «جلال‌الدین» و گاهی «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» بوده و لقب «مولوی» در قرن‌های بعد (ظاهراً از قرن نهم) برای وی به کار رفته و از برخی از اشعارش تخلص او را «خاموش» و «خموش» و «خامش» دانسته‌اند. خانوادهٔ وی از خانواده‌های محترم بلخ بود و گویا نسبش به خلیفهٔ دوم ابوبکر می‌رسد و پدرش هم از سوی مادر به قولی دخترزادهٔ سلطان محمد خوارزمشاه بود.



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم اسفند 1386 توسط آرمان
سلام

من با شعر خیلی خیلی قشنگی از استاد فریدون مشیری اومدم! معذرت می خوام که ما همش از چند شاعر محدود شعر می ذاریم!آخه من حیفم میاد شعر های به این قشنگی رو براتون نذارم!

نظر یادتون نره ها!

پرکن پیاله را!

پر کن پیاله را

کاین جام آتشین

دیری ست ره به حال خرابم نمی برد !

این جام ها ? که در پی هم می شود تهی ?

دریای آتش است که ریزم به کام خویش ،

گرداب می رباید و ، آبم نمی برد !

من ، با سمند سرکش و جادویی شراب ،

تا بی کران عالم پندار رفته ام

تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریزپا ،

تا شهر یادها ...

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر ، خوابم نمی برد !

هان ای عقاب عشق !

از اوج قله های مه آلود دوردست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد !

 

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد !

 

در راه زندگی ،

با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی ،

با اینکه ناله می کشم از دل که : آب ... آب !

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد !

 

پر کن پیاله را ...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم اسفند 1386 توسط پویا
خبر هميشه ساده است چند واژه بيشتر نيست، قيصر امين پور درگذشت انگار كه هر سال بايد باري بر غم ها بيفكنيم و در فراق دوستي و عزيزي سياه بپوشيم .خبر هميشه ساده است چند واژه بيشتر نيست، اينبار هم : قيصر امين پور درگذشت. قيصر گفته بود كه: دردهاي من جامه نيستند تا ز تن درآورم، چامه و چكامه نيستند تا به رشته سخن درآورم... دردهاي من نگفتني است دردهاي من نهفتني است... درد حرف نيست، درد، نام ديگر من است. من چگونه خويش را صدا كنم...
و حال درد قيصر را صدا زده است. هم او كه حرف اول اسمش حرف عشق بود.
قيصر درباره مرگ گفته بود: ما در تمام عمر تو را در نمي يابيم اما تو ناگهان همه را در مي يابي... قيصر امين پور به علت بيماري كليوي كه سالها به جانش چنگ انداخته بود درگذشت. ...  در ادامه میتونید یکی از شعرهای قشنگ ایشون را ببینید



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم اسفند 1386 توسط پرهام
من امروز با شعر طفل یتیم پروین اومدم! باز هم باید ببخشید!

ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم اسفند 1386 توسط پرهام
سلام

من دوباره با شعری از استاد فریدون مشیری اومدم.بخونیدش نظر هم بدید!

آسمان کبود

بهارم دخترم از خواب برخیز

شكر خندی  بزن، شوری برانگیز .

گل ِاقبال ِمن، ای غنچه ی  ناز

بهار آمد تو هم با او بیامیز.

بقیه در ادامه ی مطلب



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یکم اسفند 1386 توسط پویا
درباره وبلاگ
با سلام خدمت شما دوستداران ادبیات پارسی، من(پویا) به کمک سایر دوستانم از دبیرستان شهيد هاشمي نژاد مشهد سعی می کنیم محیط پر بار و جالبی رو برای شما به ارمغان بیاوریم.منتظر کمک های شما هستیم وشما هم منتظر مطالب ما باشید.(به آرشیو ما هم سر بزنید ضرر نمی کنید)
دم دستی
نويسندگان
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه


Blog Skin