تبليغاتX
اختر آسمان ادب پارسی

اختر آسمان ادب پارسی

دوستان به که ز وی یاد کنند دل بی دوست دلی غمگین است

 سلام...

شعری از  : امان اله باطنی     در ستایش میر حسین موسوی

آی مردم / مردم

ای میانسالان / ای پیر و جوان

آی یاران دبستانی من

خانه ام ویرانست / نام آن ایرانست

خانه ام زخم به تن دارد و من / در نمی آیم از این فکر وطن

آی مردم / مردم

نگذارید که گلها باز پژمرده شود / نگذارید بهار / بازسرخورده شود

نگذارید که باران از ما / روی برگرداند

نگذارید طبیعت اینبار / آیه یاس برای گل گندم خواند

آی مردم / مردم

آی یاران دبستانی من

باید این پنجره را باز گشود / قطعه زندگی را با ز سرود

باید اینک برخاست / که نشستن بیجاست

باید این آیه درد / فصل بی حاصل و سرد / باید اینک برود

باید این گربه ما / بار دیگر با طراوت بدود

باید این زندگی نیز / باز هم زنده شود

جای این قطره اشک / یک سبد خنده شود

باید این واژه غم / باز شرمنده شود

آی مردم / مردم

آمد آنک آنک پیک امید / و به فال نیک می گیریم این اسب سپید

آی مردم / مردی آمده است

مردی از پشت چپرهای خدا / اهل باران و دعا

آی مردم / مردی آمده است

پیشه اش نقاشی ست / گاه گاهی با رنگ / قفسی می سازد

توی این فصل سیاه / می فروشد به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست / دل تنهای تان زنده شود

آی مردم / مردی آمده است

این همان ناجی ماست/ مردی از جنس نیسم / نگرانست همی دارد بیم

بیم این خانه که ویران گردد

بیم این دشت و پروانه ، کبوتر و نسیم / بیم این پنجره را دارد بیم

آی مردم / مردم

باید رفت / همت ما ، من و تو / گر دهیم دست به دست

راه ویرانی این خاطره را خواهد بست

آی مردم / مردم

فرصتی که به تماشا بگذشت / نرسیدیم به داد دل دشت

آی مردم / مردم

آخرین فرصت ماست / باید اینک برخاست / که نشستن بیجاست ....

http://amansoroush.blogfa.com

http://change.blogfa.com

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت16:40توسط پویا | |

سلام...

باز دوباره اومدم...با یه شعر قشنگ از احمد شاملو...من تو این وبلاگ فهمیدم احمد شاملو همچین شعری داره...وبش قشنگه حتما سر بزنین(www.baaghealooche.blogfa.com)

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب
منو می‌بره ، کوچه به کوچه
باغ انگوری ، باغ آلوچه...
دره به دره ، صحرا به صحرا،
اون جا که شبا، پشت بيشه‌ها
يه پری میاد ، ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره، تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه، موی پريشون

يه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب
منو می‌بره، ته اون دره
اون‌جا که شبا، يکه و تنها
تک‌درخت بيد، شاد و پراميد
می‌کنه به ناز، دس‌شو دراز
که يه ستاره، بچکه مث
يه چيکه بارون، به جای ميوه‌ش
سر يه شاخه‌ش، بشه آويزون...

يه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب
منو می‌بره، از توی زندون
مث شب‌پره، با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا، که شب سيا
تا دم سحر، شهيدای شهر
با فانوس خون، جار می‌کشن
تو خيابونا، سر ميدونا:
عمو يادگار! ، مرد کينه‌دار!
مستی يا هشيار، خوابی يا بيدار؟

مستيم و هشيار، شهيدای شهر!
خوابيم و بيدار، شهيدای شهر!
آخرش يه شب ، ماه میاد بيرون،
از سر اون کوه ، بالای دره
روی اين ميدون، رد می‌شه خندون...
يه شب ماه میاد، يه شب ماه میاد...

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت11:6توسط پویا | |

براتون شعری از قیصر امین پور دارم که از سایت دکتر شریعتی برداشتم.
در ضمن این شعر از دفتر آینه های ناگهانه:

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیرکویر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت15:58توسط آرمان | |

سلام...

 این هم یه شعر معروف و با معنی از نیما یوشیج که حتما شنیدید و خوندید...فقط جاش اینجا خالی بود...

آی آدم ها (نیما یوشیج)

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!

●●●

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!


●●●

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت20:43توسط پویا | |

سلام...

خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده بود گفتم بیام یه پست بذارم حیف که سرم شلوغه و نمیتونم زیاد بیام اینجا!اینم یه شعر طنز از خلیل جوادی شاید تو شبکه ۳ شنیده باشید:(www.khaliljavadi.blogfa.com)

اونـــا کــه میــمیرن مـیرن  تــــو بــرزخ

قـاطـی میشـن اهــل  بهشت و دوزخ

کـــار همـــــه اونجــــا  بخـور بخـــوابــه

تــــا روز آخــــر ،  کــه حساب کتــابــه

اونجــــــا یـــــــه سـیستم  اداری داره

واســــــه خودش  ســاعت کاری داره

سیـستِم اونجــــارو  میگـــن عــالیــه

کـــلِّ لـــــــوازمــــش دیجـیـتــا لـیــــه

فــرشتــه ای هست  کـه کارش  اینه

صُب تـــاشـب اونجـا  بگیـــره  بشینه

کـارکـه نباشه  حــوصله ش  سرمیره

میشـینه بـا کــــامـپیــوتــــر  ور  مـیره...

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت20:33توسط پویا | |

این پست بخشی از رباعیات ایرج زبردست رباعی سرای معاصره که از وبلاگ یکی از دوستانم براتون میذارم.

ای صبح نه آبی نه سپیدیم هنوز
در شهر امید ناامیدیم هنوز
دیدی که چه کرد دست شب با من و تو؟
در باز و به دنبال کلیدیم هنوز

من: دهکده ها نبض حقایق هستند
او: مردم ده با تو موافق هستند
 ناگاه صدای خیس رعدی پیچید :
باران که بیاید همه عاشق هستند

تا پاکی و سادگی مرا پیش ببر
تا کلبه ی بی ریای درویش ببر
ای لهجه ی خیس ابرها،ای 
باراندستان مرا بگیر و با خویش ببر

....

در خواب چراغ تا سحر دستم بود
در خواب کلید هرچه در دستم بود
زیبا تر از این خواب ندیدم خوابی
بیدار شدم دست تو در دستم بود

ما خلوت رخوت زده ی مردابیم
تصویر سراب تشنگی در آبیم
عالم کفنی به وسعت بی خبری ست
ای خواب تو بیداری و ما در خوابیم

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت4:51توسط آرمان | |

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین...

اربعین حسینی تسلیت باد...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت20:25توسط پویا | |

سلام بازم معذرت خواهی به خاطر این که خیلی در به دیر آپ میکنم...باور کنین درس و مدرسه نمیذاره!

این شعر زیبا رو که از حافظ دیدم و خوندم دلم نیومد اینجا نذارمش خودمم حفظش کردم(به سختی!!!!)...حتما بخونین و به معنیشم که حتما توجه دارین!

سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند _____ پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
به فتراك جفا دلها چو بربندند بر بندند _____ ز زلف عنبرين جانها چو بگشايند بفشانند‏
به عمري يك نفس با ما چو بنشينند بر خيزند _____ نهال شوق در خاطر چو بر خيزند بنشانند
سرشك گوشه‏گيران را چو دريابند دريابند _____ رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رماني چو مي‏خندند مي‏بارند _____ ز رويم راز پنهاني چو مي‏بينند مي‏خوانند
دواي درد عاشق را كسي كو سهل پندارد _____ ز فكر آنان كه در تدبير درمانند در مانند
درين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند _____ كه با اين درد اگر در بند درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنانكه بر دارند بردارند _____ بدين درگاه حافظ را چو مي‏خوانند مي‏رانند

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت20:2توسط پویا | |

سلام!!

از همه ی دوستان به خاطر طولانی شدن فاصله ی بین دو پست معذرت میخوام! ببخشید.اصلا وقت اجازه نمیده آپ کنم. ولی نظراتتون رو میخونم...از همه ی دوستانی که تو این مدت ما رو تنها نذاشتن ممنونم...با یه شعر از پروین اعتصامی در خدمتتون هستم...

برد دزدی را سوی قاضی عسس خلق بسیاری روان از پیش و پس
گفت: قاضی کاین خطاکاری چه بود؟ دزد گفت: از مردم آزاری چه سود ؟
گفت:  بدکردار را بد کیفر است گفت:  بد کار از منافق بهتر است
گفت: هان بر گوی شغل خویشتن؟ گفت: هستم همچو قاضی راهزن
گفت: آن زرها که بردستی کجاست؟ گفت: در همیان تلبیس شماست
گفت: آن لعل بدخشانی چه شد؟ گفت: میدانیم و میدانی چه شد!
گفت: پیش کیست آن روشن نگین؟ گفت:  بیرون آر دست از آستین
دزدی پنهان و پیدا، کار تست مال دزدی، جمله در انبار تست
تو قلم بر حکم داور میبری من ز دیوار و تو از در میبری
حد بگردن داری و حد میزنی گر یکی باید زدن، صد میزنی
میزنم گر من ره خلق، ای رفیق در ره شرعی تو قطاع الطریق
می‌برم من جامه‌ی درویش عور تو ربا و رشوه میگیری به زور
دست من بستی برای یک گلیم خود گرفتی خانه از دست یتیم
من ربودم موزه و طشت و نمد تو سیهدل مدرک و حکم و سند
دزد جاهل، گر یکی ابریق برد دزد عارف، دفتر تحقیق برد
دیده‌های عقل، گر بینا شوند خود فروشان زودتر رسوا شوند
دزد زر بستند و دزد دین رهید شحنه ما را دید و قاضی را ندید
من براه خود ندیدم چاه را تو بدیدی، کج نکردی راه را
میزدی خود، پشت پا بر راستی راستی از دیگران میخواستی ؟
دیگر ای گندم نمای جو فروش با ردای عجب، عیب خود مپوش!

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت19:18توسط پویا | |

      فعل مجهول 

بچه ها، صبحتان به خیر، سلام!

درس امروز " فعل مجهول " است.

"فعل مجهول"چیست؟می دانید؟

نسبت فعل ما به مفعول است...

 بقیه ی شعر در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت19:18توسط نسرین | |

این شعره شهریارو همتون شنیدید که میگه :

برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن     که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

حالا یه شاعر با ذوق اومده این شعرو اینجور تغییر داده:

نرو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن          که علی زند شبانه در خانه ی گدا را       

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت18:43توسط نسرین | |

وطن يعنی چه، يعنی دشت صحرا؟
وطن يعنی چه، يعنی رود دريـــــــا؟

وطن يعنی چه، يعنی باغ، بیشـــــه؟
وطن يعنی چه، يعنی كشت، ريشــه؟

وطن يعنی چه، يعنی شهر، خانه؟
وطن يعنی چه، يعنی آب، دانــــه؟

وطن يعنی چه، يعنی كار، پيشـــــه؟
وطن يعنی چه، يعنی سنگ، تيشه؟

××

بقیه ی شعر در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت18:29توسط نسرین | |

سلام...

سلام اینم یه آپ قشنگ...نظر یادتون نره...منتظرم! 

برقرار باشی و سبز ،
گل من تازه بمون ...
نفسم پیشکش تو ،
جای من زنده بمون ...
باغ دل ، بی تو خزون ،
موندنی باش مهربون ...
تو که از خود منی ،
منو از خودت بدون ...
...
غزل و قافیه بی تو ،
همه رنگ انتظاره ...
این همه شعر و ترانه ،
همه بی عطر و بهاره ...
موندنی باشی همیشه ،
لب پاییزو نبوسی ...
نشه پرپر شی عزیزم ،
مهربون گلم نپوسی ...
..
برقرار باشی و سبز ،
گل من تازه بمون ...
نفسم پیشکش تو ،
جای من زنده بمون ...
باغ دل ، بی تو خزون ،
موندنی باش مهربون ...
تو که از خود منی ،
منو از خودت بدون ...
...
غزل و قافیه بی تو ،
همه رنگ انتظاره ...
این همه شعر و ترانه ،
همه بی عطر و بهاره ...
موندنی باشی همیشه ،
لب پاییزو نبوسی ...
نشه پرپر شی عزیزم ،
مهربون گلم نپوسی ...
...
موندنی باشی همیشه ،
لب پاییزو نبوسی ...
نشه پرپر شی عزیزم ،
مهربون گلم نپوسی .......

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت16:59توسط پویا | |

سلام

امیدوارم منو ببخشین که تو این مدت کم کار بودم

مخصوصا شما اقا پویا

امروز یه شعر از سهراب میزارم

البته قسمت هایی از شعر رو:

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد

ـ چه سیب های قشنگی

ـحیات نشئه ی تنهایی است

و میزبان پرسید

ـ قشنگ یعنی چه

ـ قشنگ تعبیر عاشقانه ی اشکال است

ـ و عشق تنها عشق

ـ تو را به گرمی یک سیب میکند مایوس

ـ و عشق تنها عشق

ـ مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

ـ مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

ـ و نوشداروی اندوه

ـ صدای خالص اکسیر میدهد این نوش

باقی رو بعدا مینویسم

فعلا

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت22:11توسط alone the loneliest | |

سلام...

امروز صبح معلم ادبیاتمون یه تثر خیلی زیبا از آقای ابولقاسم حالت خوند...منم خوشم اومدم گفتم بیام اینجا هم بذارم شاید شما هم خوشتون اومد!فقط نظر یادتون نره!

نکته:بحر طويل نيز يكي از قالبهاي ادبي است كه ابوالقاسم حالت با استفاده از آن، به بيان نكات اخلاقي و اجتماعي مورد نظر خويش در مجلات طنز به خصوص توفيق مي پرداخت. .....................................................................................................................................

تسبيح خداوند تعالي

دوستان، آمده ام باز، كه اين دفتر ممتاز، كنم باز و شوم قافيه پرداز و سخن را كنم آغاز به تسبيح خداوند تبارك و تعالي كه غفور است و رحيم است، صبور است و حليم است، نصير است و رئوف است و كريم است، قدير است و قديم است. خدايي كه بسي نعمت سرشار به ما آدميان داده، گهرهاي گران داده، سر و صورت و جان داده، تن و تاب و توان داده، رخ و روح روان داده، لب و گوش و دهان داده، دل و چشم و زبان داده، شكم داده و نان داده، زآفات امان داده، كمالات نهان داده، هنرهاي عيان داده و توفيق بيان داده و اينها پي آن داده،‌كه از شكر عطا و كرمش چشم نپوشيم و زهر غم نخروشيم و زهر درد نجوشيم و تكبر نفروشيم و مي از ساغر توحيد بنوشيم و بكوشيم كه تا از دل و جان شكر بگوييم عنايات خداوند مبين را.
آفريننده ي دانا و خداوند توانا و مهين خالق يكتا و بهين داور دادار، كزو گشته پديدار، به دهر اين همه آثار، چه دريا و چه كهسار، چه صحرا و چه گلزار، چه انهار و چه اشجار، اگر برگ و اگر بار، اگر مور و اگر مار، اگر نور و اگر نار و اگر ثابت و سيار.
خدايي كه خبردار بود از همه اسرار، غني باشد و غفار، شود مرحمتش يار، درين دار و در آن دار، به اخيار و به زهاد و به عباد و به اوتاد و به آحاد و به افراد نكوكار، خدايي كه عطا كرده به هر مرغ پرو بال، به هر مار خط و خال، به هر شير بر و يال، به هر كار و به هر حال بود قبله ي آمال و شود ناظر اعمال، فتد در همه ي احوال از او سايه ي اقبال به فرق سر آن قوم كه پويند ره خير و نكوكاري و دينداري و هشياري و ايمان و صفا و كرم و صدق و يقين را.
آرزومندم و خواهنده كه بخشنده به هر بنده شكيبايي و تدبير و توانايي و بينايي و دانايي بسيار كه با پيروي از عقل ره راست بپوييم و زهر قصه ي شيرين و حديث نمكين پند بگيريم ونصيحت بپذيريم و چنان مردم فرزانه بدان گونه حكيمانه در اين دارجهان عمر سرآريم كه از كرده ي خود شرم نداريم و ره بد نسپاريم و به درگاه خدا شكر گزاريم كه ما را به ره صدق و صفا و كرم و عدل چنان كرده هدايت از سر لطف و عنايت كه زما خلق ندارند شكايت. به ازين نيست حكايت، به از اين چيست درايت، كه ز حسن عمل ما به نهايت، همه كس راست رضايت، چه خداوندو چه مخلوق خداوند، به گيتي همه باشند ز ما راضي و خرسند و به توفيق الهي بتوانيم در اين دار فنا زندگي سالم و بي دغدغه اي داشته باشيم و در آن دار بقا نيز خداوند كند قسمت ما نعمت فردوس برين را.

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت14:24توسط پویا | |