تبليغاتX
اختر آسمان ادب پارسی

اختر آسمان ادب پارسی

دوستان به که ز وی یاد کنند دل بی دوست دلی غمگین است

شعری از علی صالحی با صدای شادروان خسرو شکیبایی

سلام به همه...

این وبلاگ خاک خورده بعد از مدت ها به روز میشه... من این شعرو خیلی دوست داریم مخصوصا با صدای زیبا و آرامش بخش خسرو شکیبایی...روحش شاد و غریق رحمت باد...

از این جا گوش کنید...     از این جا گوش کنید

 

سلام!

حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،استاد علي صالحي
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار … هی بخند!
بی‌پرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
یادت می‌آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می‌نویسم
حال همه‌ی ما خوب است شادروان خسرو شكيبايي
اما تو باور نکن!

بیا برویم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچین گریه‌ها
سرپناهی خیس از مژه‌های ماه را بلدم
که بی‌راهه‌ی دریا نیست.

دیگر از این همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام
بیا برویم!

آن سوی هر چه حرف و حدیثِ امروزست
همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی‌ست
می‌توانیم بدون تکلم خاطره‌ئی حتی کامل شویم
می‌توانیم دمی در برابر جهان
به یک واژه ساده قناعت کنیم
من حدس می‌زنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بیت ساده‌ئی از غربتِ گریه را بیاد آورم.
من خودم هستم
بی خود این آینه را رو به روی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزارساله برخاستم.

 

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم
صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه،‌ تا سراغِ همسایه …شادروان خسرو شكيبايي
صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ …
تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم
آهسته زیر لب … چیزی، حرفی، سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!

هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ
یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکتند!

حالا برو ای مرگ، برادر، ای بیم ساده‌ی آشنا
تا تو دوباره بازآیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم دی 1389ساعت 11:28  توسط پویا  | 

عمو نوروز - ابولقاسم حالت

عمو نوروز - اثر مرحوم ابوالقاسم حالت

رفقا خاطر خود شاد بدارید و ، ره غم مسپارید و، گل و لاله بیارید و ، به هر سو بگذارید که یک بار دگر فصل بهار آمد و ، نوروز در آمد ز در و ، کرد طبیعت هنر و ، ابر برآورد سر و ، ریخت ز باران گهر و ، سبز شد از نو شجر و ، داد نوید ثمر و ، گشت جنان جلوه گر و ، یافت جهان زیب و فر و ، لطف و صفایی دگر و ، کرد غم از دل به در و ، می دهدت باد بهاری خبر از طی شدن فصل زمستان ، که کنی ترک شبستان و تو هم چون گل خندان ، بزنی خیمه به بستان و ببینی که گلستان، ز گل و لاله و ریحان ، ز باریدن باران، شده چون روضه ی رضوان ، همه پُر لاله ی نُعمان ، همه پر نرگس فتّان ، همه پر گوهر و مرجان . غرض ای نور دل و جان، منشین زار و پریشان ، که شوی سخت پشیمان، چو دهی فرصت عیش و طرب از دست درین فصل دل انگیز و فرح زا که صفا داده به هر باغ و به هر راغ و چنان ساحت فردوس برین کرده جهان را .

 


همه جا زمزمه ی سال جدید و ، همه را شوق شدید و ، سخن از گردش عید است ، گل سرخ و سپید است که بر خاک پدید است ، درین عید سعید است که بس روح امید است که در جسم دمیده است ، ز هر سوی نوید است که بر خلق رسیده است، ولی من ز رخم رنگ پریده است ، که هنگام خرید است و از این فقر شدید است که قلبم ترکیده است و دلم سخت تپیده است، به یک سوی مجید است که خونم بمکیده است، به یک سوی فریده است ، همین خیر ندیده است که پیوسته پریده است به جان من مسکین که برایش بخرم کفش و کلاه و کت و جوراب ، بدان سان که ز هر باب ، فتد دل به تب و تاب ، شب از چشم پرد خواب ، ولی سال نوین با همه ی خرج تراشی که کند، مایه ی شادی است ، سرآغاز بهار است و زمانی خوش و خرم که به هر سوی و به کوی ، کنی روی و ، کشی بوی و ، ببینی رخ دلجوی و سر و صورت نیکوی و ، کنی جامه ی نو در بر و از صبح الی شام ، به صد شوق نهی گام ، درِخانه ی اقوام ، پی دیدن و بوییدن و بوسیدن و لیسیدن دست و سر و روی پدر مادر و همشیره و داداش و عمو جان و فلان دایی و هر عمه و هر خاله و هر حاجی و هر باجی و لب باز کنی در پی ورّاجی و بس نغز بگویی و بسی کام بجویی و بخندی چو ببینی همه را خرّم و ازاد ، چنان شاخه ی شمشاد ، عموم ند بسی شاد و ، ندارند ز غم داد و نیارند ز غم یاد و نباشند به فریاد . اگر بچه و گر تازه جوانند، پی عیش روانند، و گر پیر زنانند، چو گل خنده زنانند و چنینند و چنانند. به هر حال ، بود عید نشاط آور نوروز بدان سان فرح اندوز و طرب ساز و تعب سوز که روشن کند از پرتو امید دل هموطنان را.

هفت سین چیده شود باز به هر جا و ز نو سبزه در آید به بر سرکه و سیر و سمک و سیب و سماق و سمنو، دور و برش از طرفی سبزه ی سبز و طرفی سیم سپید و طرفی سنبل آبی ، طرفی ماهی سرخ است که در آب خورد تاب و زند غوطه و بر گرد چنین منظره ی نغز و فریبنده و زیبنده و پر لطف و صفا ، شربت و شیرینی و نقل و شکلات است، بسی آب نبات است که چون آب حیات است و برای تو برات است ، غذاهای گواراست ، که چون شهد مهنّاست ، به شیرینی حلواست، چو بادام منقّاست، و یا چون گز اعلاست ، غرض جان تو فرداست که روز خوشی ماست، هر آن کس که درین جا و در آن جاست، چه پیر است و چه برناست ، چه نادار و چه داراست، کند سورچرانی ز چپ و راست دگر باره برای به کف آوردن عیدی ، قمر و شمسی و هوشنگ و حسین و حسن و اکبر و مسعود بر آرند سحر زود سر از خواب و پی نیل به مقصود ، به هر کس که غنی بود بپیچند چنان دود، بسی اسکن موجود که از جیب تو مفقود شود در پی پرداختن عیدی و ، این مسئله در عید چنان رونقش افزود، که بگشود در کیسه ی خود مشدآقا محمود، که از بس که کنس بود، نمی دید کسی زو کرم و جود و برای دو سه تومان عصبی می شد و می بست به دشنام زمین را و زمان را.

عده ی نیز از آن پیش که تحویل شود سال نو افتند در اندیشه ی سیر و سفر و گردش و خیزند و گریزند ز شهر خود و رو جانب شهر دگر آرند و شتابند به قزوین و به گیلان و به نوشهر و به گرگان و به تبریز و به زنجان و به قوچان و فریمان و به سمنان و به یزد و قم و کاشان و به کرمان و صفاهان و خراسان و بروجرد و لرستان و به تبریز و به نیزیز و به ترشیز و به هر شهر و به هر قریه که یک هفته در آن جای بمانند و بسی کام برانند و بر آنند که هم خوش گذرانند و هم آخر برهانند گریبان خود از خرج پذیرایی نوروز و گرفتاری سال نو و بر دوش نگیرند چنین بار گران را .

طی سال نو و هر سال که آن راست به دنبال ، الهی که به تایید خداوند مبین خوش گذرد بر همه از کارگر و رنجبر و پیشه ور و اهل ادارات ، چه اعلی و چه ادنی ، چه رئیس و چه مدیر و چه مشار و چه مشیر و چه سفیر و چه وکیل و چه وزیر و چه نعیم و چه فقیر و چه نمدمال و چه دلال و چه حمال و چه رمال و چه باحال و چه بی حال و چه بقال و چه عطّار و چه سمسار و چه بوجار و چه نجار و چه تجار و چه بزّاز و چه خبّاز و چه رزّاز و چه لبّاف و چه طوّاف. غرض جمله ی اصناف ، که دورند ز انصاف و قرینند به اجحاف ، الهی که به زربافی زرباف و به علّافی علاف ، خداوند در ین جامعه جور همه را جور کند، غصّه ز ما دور کند ، چاره ی رنجور کند ، خرّم و مسرور کند خاطر هر پیر و جوان را .


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 16:48  توسط پویا  | 

قطعه شعری زیبا از استاد فریدون مشیری...

جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت                  

 

سر را به تازیانه او خم نمی کنم!

 

افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم                  

 

زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.

 

با تازیانه های گرانبار جانگداز                         

 

پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!

 

جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است             

 

این بندگی، که زندگیش نام کرده است! ...

 

یقیه در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:25  توسط پویا  | 

نقد

بعضي از شعرا و متناي شريعتي اين قدر تكراري شدن كه واقعا آدم يادش ميره دكتر شريعتي كه همچين چيزي رو گفته منظورش چي بوده ...
ادبيات واقعي هم اين نيست كه چند تا شعرو از چندتا شاعراصيل ايراني بذاريد تو وبلاگ ... خب درست كه اين هم ادبياته ... ولي خيلي اصالت نداره و يه كم كار تكراريه ... و مي تونم به اندازه ي تمام موهاي سرت وبلاگايي رو معرفي كنم كه همين مدلين ... يه كم خلاقيت داشته باشين بد نيست ... مثلا هاشمي نژادي هستين ...
خب اگه بخوايم بگيم اين وبلاگ يه وبلاگ ادبيه ، كه از سرو روشم ميباره ، بايد يه كم اينترنشنال و اينا هم باشين. نه اين كه فقط شعر و اينا بذارين . مثلا هرسال يونسكو سالو به نام يه شاعر ميزنه ، رودكي و مولانا و اينا.
مي دونم سليقه ايه ولي من كه هيچي از ادبيات حاليم نمي شه ، مي تونم شعراي بهتري از قيصر امين پور و اخوان ثالث و اينا انتخاب كنم ....
كلا اگه بخوام يه نظر كلي بدم ؛ مثه چي وبلاگت جاي پيشرفت داره .

------------------------------------------------------------------------------------------------

جواب:

سلام...

من که فکر کنم فهمیدم شما کی هستین!خیلی ممنونم که اومدین نظر دادین...!

راستش منم نمیگم ادبیات واقعی اینه...چون نه به اندازه ی کافی روش وقت میذارم و نه کسی بهم تو این کار کمک میکنه...یعنی تنهام!!ولی این شعرایی هم که میذارم مثل خیلیای دیگه که شعر میخونن و یا مثل خودت که میتونی شعرای بهتر پیدا کنی، منم خوندم و خوشم اومده میتونم بگم یه وب ادبیات سلیقه ایه...چون از شعر و اینا خوشم میاد اونایی رو که به نظر خودم با احساساتم سازگاری داره رو میذارم اینجا...!

کار کردن روی ادبیات جهانی خیلی وقت میگیره ولی اگه داشتم همچین وقتی رو، حتما این کارو میکردم چون خوشم میاد...

در هر حال از نظرت ممنونم...کمی و کاستی های این وب فردی-ادبی-سلیقه ای رو به بزرگی خودت ببخش...

بدرود...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:15  توسط پویا  | 

دکتر علی شریعتی

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ...

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟!...

ولی بسیار مشتاقم، که از خاک گلویم سوتکی سازد...

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش ...و او یکریز و پی در پی،  دم گرم خوشش را در گلویم سخت بفشارد...

و خواب خفتگان خفته را آشفته  تر سازد...

بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را ...

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:42  توسط پویا  | 

در ســـوگ علــــى(ع)

سجاده گشته رنگین
حمید سبزواری

محراب کوفه امشب در موج خون نشسته

یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین

یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین

از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید

رفت آن یتیم پرور، عالم یتیم گردید

دیگر نوای تکبیر از کوفه برنیامد

نان آور یتیمان دیگر ز درنیامد

غمخوار دردمندان امشب شهید گردید

امشب جهان زفیض حق ناامید گردید

تنها نه خون به محراب از فرق مرتضی ریخت

امشب شرنگ بیداد در کام مجتبی ریخت

امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کشتند

مرغان کربلا را امشب به خون کشیدند

تیغ نفاق امشب بر فرق وحدت آمد

امشب به نام سجاد خط اسارت آمد

امشب به محو خادم، خائن دلیر گردید

آری برادر امشب زینب اسیر گردید

باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان

امشب بنای وحدت در کوفه گشت ویران

امشب جهان زفیض حق ناامید گردید

امشب به نام قرآن، قرآن شهید گردید

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین

یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین

منبع:سایت روزنامه خراسان...http://www.khorasannews.com/news.aspx?14_17361_07_1266.XML   

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 11:33  توسط پویا  | 

قـــــدر...

*بسم الله الرحمن الرحيم * انا انزلناه فی لیله القدر* و ما ادراک ما لیله القدر* لیله القدر خیر من الف شهر* تنزل الملائکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر*سلام هی حتی مطلع الفجر*

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 9:33  توسط پویا  | 

نقد!

نقد: رضا

سلام عزیزان وبلاگ پویا رو نقدیم و حالا نقدینگیهایی از نقاد بزرگ رضا از وبلاگ پرشین رپ!
1-خیلی مطالب سنگین بود! (پیرمردی بود) .
2-قالب خسته کننده بود و دیر لود می شود.
3-جذابیت نداره آدم حرسش میگیره دوست داره زودتر کلوز کنه وبلاگ رو!


4-قسمت پیوندها و آمار جای مناسبی قرار نداره.
5- وبلاگ سر و ته نداره.
6- از ظاهر ماجرا معلومه نویسنده خیلی برای وبلاگش ضحمت کشیده.
7-جمع آوری مطالب عالی بود.
8-اگه قالب رو عوض کنی خیلی جذاب می شه.
9-درج منبع عالی بود.
10-بهتره شعرهایی از شاعران رپ فارس هم بزاری. شعر رپ فارس هم یک نوع ادبیات تازه متولد شدس بهتره به روز باشی شما فقط سنتی کار میکنی درسته که اکثر شعرا از شاعران معاصر بود اما شعر رپ هم بزار.امکان داره دوبیت شعر رپ فارس از لحاظ معنایی کل مطالب وبلاگت رو بخره!
برای نمونه اینم یه شعر رپ از یکی از شاعران رپ فارسی (شاعران رپ فارس خودشون رپ آهنگ بیرون نمیدن فقط شعر می نویسن)

سلام داداش دادا دلم بدجوری پره/اشک کنجه چشامه اونم از دوری تو ا/خودت گفتی بمن دادا همیشه با همیم/تورو گرفتن ازم ولی همیشه یادمی/داداش منو تو نداره تنهایی سختمه/وقتی تنها باشی و غم داری بدتره/دلم گرفته از همه آدما دادا/نه ما کار داریم با اونا نه آدما با ما/مثه اشک افتادیم از چشمه بقیه/ما هم قیدشو زدیم ولی عشقو نه دیگه/خدا تو توو آسمونی و من گیره زمین/هر جفتمون تنهاییم خب شبیه همیم/ولی میدونی قانونه اینجا دل بردنه/خدا می خوام زودتر برسم و من ببینمت

11-اگه توضیح مختصری از زندگی نامه ی شاعرا هم بزار تا بقیه هم آشنا بشن خیلی عالی می شه.
12-بخش نظر سنجی و ساعت باید مقابل دید بازدیدکننده باشد نه پایین پایین صفحه.
13-در کل نمره ای که من به وبلاگ میدم 5.5 از 10 نمره است

.......................................................................................................................................

سلام...

از شما هم ممنون که وقت گذاشتین و از تعریف هاتونم ممنون ولی اینجا به انتقادات جواب میدم...هر چند به نظرم نقدتون مشکل داره کلی...

۱.شما جوونی دوست عزیز...شاید به ادبیات واقعی علاقه نداری...تقصیر شما نیست...فرهنگ سازی نشده...

۲.در مورد قالب توضیح دادم تو پست پایین...

 ۳.من نمیدونم منظورتون از جذابیت چیه؟ اگه میشه بیشتر توضیح بدین؟شاید برمیگرده به همون عدم علاقه به ادبیات...

 ۱۲و۴.واسه این مورد ازتون ممنونم سعی میکنم جای مناسبی قرارشون بدم...هر چند نگاه کردم از وب شما الگو برداری کنم...دیدم شما ندارین متاسفانه!

۵.من نمیدونم منظورتون چیه شفاف تر توضیح بدین چون بازم نتونستم از وبتون الگو برداری کنم!

۱۰. این رو بذارین به حساب عدم علاقه ی من به رپ و این که به نظر شخص من اونا شعر نیستن و جزو ادبیات به حساب نمیان...

۱۱.ما از تعداد بسیاری از شاعران زندگینامه در پست های قبلی داریم...اگه علاقه مند باشید میتونید پیداشون کنید...

بازم ازتون ممنونم آقا رضا امیدوارم زودتر جواب بدین و اون قسمت های مبهم رو روشن کنید...

یا حق...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 11:44  توسط پویا  | 

نقد و بررسی

سلام...

دوستان نویسندگان جان! جیم (هفته نامه ی جوان روزنامه ی خراسان www.ronline.blogfa.com) پیشنهاد داده بودند که وبلاگ نویسانی که مایلند وبشون نقد بشه اگه وبشون ارزششو داشته باشه!!(که این خیلی مهمه!)داوطلب بشن...به نظرم خیلی در کار وبلاگ نویسی به من و امثال من کمک میکنه...

منم داوطلب شدم که ما رو قابل دونستند و ما رو در وبلاگشون معرفی کردند... خیلی ممنون دوستان جیمی!

یکی از دوستان به اسم ایران پیرو همین پیشنهاد نقدی رو نوشتند که به همراه جواب براتون میذارم...

..................................................................................................................................

نقد:ایران(www.iranpana.blogfa.com)

سلام بنده از دوستان جیمی پرسیدم نقدها در وبلاگ شما انجام میشه یا وبلاگ خودشون که حالا حالا مطمئنا" جوابی نمی گیرم برای همین بنده دست به کار شده و با عرض پوزش نقد ها رو در وبلاگ خودتون انجام میدم ....
به نام خدا

اولین چیزی که در وبلاگ اهمیت خاصی داره سرعت وبلاگه باید قالب طوری طراحی بشه که سبک باشه تا کاربر سریع تر به مطالب دسترسی داشته باشه متاسفانه قالب سنگین شما مانع این امر میشه .
دوم سعی کنید در وبلاگ از کدهای کاربردی و سبک استفاده کنید شاید این کدها جالب باشن اما کاربردی نیستند مثلا" شما می تونین به جای کد هایی مثل فالنامه یا ساعت کدهای دیگری رو اعمال کنید مثل کد حذف راست کلیک و...
سوم در اخلاق وبلاگی یه چیز رو در نظر بگیرید و اون هم اینه که وبلاگ شما وبلاگی زیبا و پر محتواست اینکه بخواید از یک وبلاگ ادبی برای تبلیغات استفاده کنید شاید کار مناسبی نباشه البته بنده به نظرم اومد که پارسیان کلیک یک تبلیغه ....
و اما حرف اخر وبلاگ " اختر اسمان ادب پارسی " وبلاگی زیباست و اگر انتقادی بیان می شود برای ارتقا’ سطح وبلاگ نویسی است ...

......................................................................................................................................

جواب:پویا

سلام دوست عزیز...

خیلی ممنون که وقتتونو گذاشتین و کمکم میکنین که بتونم بهتر وبلاگ نویسی کنم...

و اما جواب:

۱. در مورد قالب باید یگم که من ۳ تا قالب کلا عوض کردم از وقتی این وب رو زدم...ولی راستش قالبی که تا حدودی جواب گوی ادبیات باشه و متناسب و مناسب باشه ندیدم...بیشتر قالب هایی که دیدم یا عاشقانه بود یا به محتوای ما نمیخورد...در مورد قالب به شما حق میدم...ولی من قالب مناسبی پیدا نکردم...اگر یک وقت شما دیدید ما رو بی خبر نذارید....

۲. در مورد کد! جالبه بدونید که من اصلا کد فال و تبلیغ پارسیان کلیک رو خودم نذاشتم!!!...احتمال میدم این ها به صورت تبلیغاتی و البته اجباری(از طریق کد های دیگه ای که تو وبم گذاشتم) تو وبم قرار گرفته...چون من زیاد از کد های HTML سر در نمیارم نتونستم حذفشون کنم...ولی اگر شما یا یکی از دوستان بتونید تو قالبم پیداش کنید(از طریق سورس) و به من خبر بدید ممنونتون میشم... ولی با کمال احترام باید بگم که با قرار دادن کد غیر فعال سازی راست کلیک مخالفم...ببینید...مطالبی که من میذارم از خودم نیست...اینها مطالبیه که من خوندم و خوشم اومده، توی اینترنت سرچ کردم، از بقیه ی سایت ها و وبلاگ ها استفاده کردم و اونها رو اینجا گذاشتم تا شاید چند نفر بیشتر به شعر و ادبیات علاقه داشته باشند و زبان مادری مون اینقدر منزوی نمونه...پس درست نیست بقیه ی دوستان رو از کپی کردن.. مطالبی که خودم از جایی قرار دادم بی نصیب کنم...

۳.شما در وبلاگ جیم ازمون تعریف کردین خیلی ممنون...راستی میخوام یگم که این وب یک زمانی گروهی بود ولی الان من تنها نویسنده ی اونم...و به خاطر این که این نویسنده ها هر کدوم حداقل یک پست در این وبلاگ داشته ان...پس درست و منصفانه نیست اسمشون حذف بشه...

بازم از ته قلب ازتون تشکر میکنم که وقت با ارزشتونو گذاشتین تا یه بحث مفید داشته باشیم...

موفق باشید...نماز و روزه هاتون قبول در گاه حق...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:37  توسط پویا  | 

شعری دیگر از زنده یاد قیصر امین پور

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان

*****

بقیه در ادامه مطلب....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 23:28  توسط پویا  | 

خـــــــــــــــــــدا

بچه بودم فکر می کردم خدا هم شکل ماست
مثل من، تو، ما، همه، اونیز موجودی دوپاست

در خیال کوچک خود فکر می کردم خدا
پیرمردی مهربان است وبه دستش یک عصاست

مثل آقاجان به چشمش عینکی دارد بزرگ
با کلاه وساعتی کهنه که زنجیرش طلاست

یک کت وشلوار می پوشد به رنگ قهوه ای
حال و روز جیب هایش هم همیشه روبه راست

فکر می کردم که پیپش را مرتب می کشد
سرفه های او دلیل رعد وبرق ابرهاست

گاهگاهی نسخه می پیچد طبابت می کند
مادرم می گفت او هر دردمندی را دواست

فکر می کردم که شبها روی یک تخت بزرگ
مثل آدمها ومن در خوابهای خوش رهاست

چندسالی که گذشت از عمر من، فهمیده ام
اوحسابش از تمام عالم  و آدم جداست

مهربانتر از پدر، مادر، شما، آقابزرگ
اوشبیه هیچ فردی نیست، نه! چون او خداست(خدیجه پنجی)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 23:19  توسط پویا  | 

بحر طویــــــــــــــــــل...

ابوالقاسم حالت از اساتید بحر طویل، صاحب کتاب « بحر طویل ‌های هدهد میرزا » که این بحر طویل هم از نوشته ‌های  اوست: ...

آن شنیدم که یکی مرد دهاتی، هوس دیدن تهران سرش افتاد و پس از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و رو کرد به تهران، خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذرها و به هر سوی نظرها و به تحسین و تعجب نگران گشت به هر کوچه و بازار و خیابان و دکانی. در خیابان به بنایی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل، نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و جلو آمد و مشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور، ولی البته نبود آدم دل ساده خبردار که آن چیست؟ برای چه شده ساخته، یا بهر چه کار است؟ فقط کرد به سویش نظر و چشم بدان دوخت زمانی. ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه ی پهلوی آسانسور به سرانگشت فشاری و به یک باره چراغی بدرخشید و دری وا شد از آن پشت اتاقی و زن پیر و زبون داخل آن گشت و درش نیز فرو بست. دهاتی که همان طور بدان صحنه ی جالب نگران بود، زنو دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد و این مرتبه یک خانم زیبا و پری چهر برون آمد از آن، مردک بیچاره به یک باره گرفتار تعجب شد و حیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابدا ً نیست نشانی. پیش خود گفت که:« ما در توی ده این همه افسانه ی جادوگری و سحر شنیدیم، ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسون کاری و جادو که در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یک ربع زنی پیر مبدل به زن تازه جوانی شود. افسوس کزین پیش، نبودم من درویش، از این کار، خبردار، که آرم زن فرتوت و سیه چرده ی خود نیز به همراه درین جا، که شود باز جوان، آن زن بیچاره و من سر پیری برم از دیدن وی لذت و، با او به ده خویش چو برگردم و زین واقعه یابند خبر اهل ده ما، همه ده بگذارند، که در شهر بیارند زن خویش چو دانند به شهر است اتاقی که درونش چو رود پیرزنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای جوانی »!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 16:48  توسط پویا  | 

شعر حافظ از فریدون مشیری

قسمت های قرمز رنگ از اشعار حافظ هستند...

روحِ رویاییِ عشق از برِ چرخِ بلند،

جلوهای کرد و گذشت.

شور در عالم هستی افکند

شوق در قلب زمان موجزنان،

جان ذرات جهان در هیجان،

ماه و خورشید، دو چشم نگران،

ناگهان از دل دریایِ وجود،

"گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود"

به جهان چهره نمود،

پرتو طبع بلندش "ز تجلی دم زد"

هر چه معیار سخن بر هم زد

تا "گشود از رخ اندیشه نقاب"

هر چه جز عشق فروشست به آب.

شعر شیرینش "آتش به همه عالم زد"!


                                میچکد از سخنش آب حیات

                                نه غزل، "شاخِ نبات"


بقیه در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:57  توسط پویا  | 

خانه ام ویرانست...

 سلام...

شعری از  : امان اله باطنی     در ستایش میر حسین موسوی

آی مردم / مردم

ای میانسالان / ای پیر و جوان

آی یاران دبستانی من

خانه ام ویرانست / نام آن ایرانست

خانه ام زخم به تن دارد و من / در نمی آیم از این فکر وطن

آی مردم / مردم

نگذارید که گلها باز پژمرده شود / نگذارید بهار / بازسرخورده شود

نگذارید که باران از ما / روی برگرداند

نگذارید طبیعت اینبار / آیه یاس برای گل گندم خواند

آی مردم / مردم

آی یاران دبستانی من

باید این پنجره را باز گشود / قطعه زندگی را با ز سرود

باید اینک برخاست / که نشستن بیجاست

باید این آیه درد / فصل بی حاصل و سرد / باید اینک برود

باید این گربه ما / بار دیگر با طراوت بدود

باید این زندگی نیز / باز هم زنده شود

جای این قطره اشک / یک سبد خنده شود

باید این واژه غم / باز شرمنده شود

آی مردم / مردم

آمد آنک آنک پیک امید / و به فال نیک می گیریم این اسب سپید

آی مردم / مردی آمده است

مردی از پشت چپرهای خدا / اهل باران و دعا

آی مردم / مردی آمده است

پیشه اش نقاشی ست / گاه گاهی با رنگ / قفسی می سازد

توی این فصل سیاه / می فروشد به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست / دل تنهای تان زنده شود

آی مردم / مردی آمده است

این همان ناجی ماست/ مردی از جنس نیسم / نگرانست همی دارد بیم

بیم این خانه که ویران گردد

بیم این دشت و پروانه ، کبوتر و نسیم / بیم این پنجره را دارد بیم

آی مردم / مردم

باید رفت / همت ما ، من و تو / گر دهیم دست به دست

راه ویرانی این خاطره را خواهد بست

آی مردم / مردم

فرصتی که به تماشا بگذشت / نرسیدیم به داد دل دشت

آی مردم / مردم

آخرین فرصت ماست / باید اینک برخاست / که نشستن بیجاست ....

http://amansoroush.blogfa.com

http://change.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 16:40  توسط پویا  | 

احمد شاملو...

سلام...

باز دوباره اومدم...با یه شعر قشنگ از احمد شاملو...من تو این وبلاگ فهمیدم احمد شاملو همچین شعری داره...وبش قشنگه حتما سر بزنین(www.baaghealooche.blogfa.com)

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب
منو می‌بره ، کوچه به کوچه
باغ انگوری ، باغ آلوچه...
دره به دره ، صحرا به صحرا،
اون جا که شبا، پشت بيشه‌ها
يه پری میاد ، ترسون و لرزون
پاشو می‌ذاره، تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه، موی پريشون

يه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب
منو می‌بره، ته اون دره
اون‌جا که شبا، يکه و تنها
تک‌درخت بيد، شاد و پراميد
می‌کنه به ناز، دس‌شو دراز
که يه ستاره، بچکه مث
يه چيکه بارون، به جای ميوه‌ش
سر يه شاخه‌ش، بشه آويزون...

يه شب مهتاب، ماه میاد تو خواب
منو می‌بره، از توی زندون
مث شب‌پره، با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا، که شب سيا
تا دم سحر، شهيدای شهر
با فانوس خون، جار می‌کشن
تو خيابونا، سر ميدونا:
عمو يادگار! ، مرد کينه‌دار!
مستی يا هشيار، خوابی يا بيدار؟

مستيم و هشيار، شهيدای شهر!
خوابيم و بيدار، شهيدای شهر!
آخرش يه شب ، ماه میاد بيرون،
از سر اون کوه ، بالای دره
روی اين ميدون، رد می‌شه خندون...
يه شب ماه میاد، يه شب ماه میاد...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 11:6  توسط پویا  |